باد، نفرین شده
از درد به خود می پیچید
سایه ای کج دار و مریض
در واهمه خورشید از تاریکی
جوانتر می شد
ابر به تردید،
ان دوردستها
دور از دانه ، باغچه
به طوفان تکیه می داد
کودکی
نا اگاه به لج بازیهای فلک با مادر
گوش به لالایی ما شینی ساعت
پلک نم دارش سنگین می شد
جاده بی مقصد، می رفت
دانه ای آرام اما
به باغچه می گفت
من شاید نتوانم هر کاری بکنم
اما میدانی؛ می توانم کاری بکنم
۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه
مریمی های لب طاقچه
که دوست افتابند
دلبند سایه
نگرانند
به دیوارهای کهنه گورستان
که بی ترک بود
وقتی
سایه ها گفتند
بمانند
تا این همه
خاطره در مبهم این خاک بمانند
تا آن سنگ که سرد است
گرم شود
با یک دست
با چند اشک
هروقت که دلتنگی؛ بسیار است
اینجا ؛من
لیک
در این بی خاطرگی
کوتاه اما بلند مینویسم
تا سکوت دردناکش
که گوش آزار است، سنگین
بشکند، بی تردید
آن دور گورستان
تا این پر حجم دیوارهای اتاقم
که عجیب بی نقصند و تنگ
باور کنند که مرگ
اینجا
با بودن آن مریمی های لب طاقچه
مرگ دیوارها است
که بی پنجره اند،
بی خواب
و من به انتظارم
به لبخند
بی دیوار
پر از پنجره
بی مرگ
که دوست افتابند
دلبند سایه
نگرانند
به دیوارهای کهنه گورستان
که بی ترک بود
وقتی
سایه ها گفتند
بمانند
تا این همه
خاطره در مبهم این خاک بمانند
تا آن سنگ که سرد است
گرم شود
با یک دست
با چند اشک
هروقت که دلتنگی؛ بسیار است
اینجا ؛من
لیک
در این بی خاطرگی
کوتاه اما بلند مینویسم
تا سکوت دردناکش
که گوش آزار است، سنگین
بشکند، بی تردید
آن دور گورستان
تا این پر حجم دیوارهای اتاقم
که عجیب بی نقصند و تنگ
باور کنند که مرگ
اینجا
با بودن آن مریمی های لب طاقچه
مرگ دیوارها است
که بی پنجره اند،
بی خواب
و من به انتظارم
به لبخند
بی دیوار
پر از پنجره
بی مرگ
اشتراک در:
پستها (Atom)