به پستانهایی ماسیده خاطرات کهن
کودکیم آویزان
گوشهایم لال از شنیدن
اندرزهایی ساعت
چشمانم
به کاوش برزخ دیروز
به تاریکی نشسته
و ذهن خسته
به پاسخ
تا کی به آمیزش با این پیرزن فرتوت
۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه
شکار دریا
مرد به شکار دریا می رفت
دریا بی احساس ، سرد ، در سکوت
با ان همه وسعت بی معنی
دریا
بی حو صله
تخته های یک لنج شکسته
کنجکاو به بازی با موج هایش
را به ساحل می کوفت
ثانیه در ذهن یک کلبه دور
آمدن لنج را می شمرد
دریا بی دغدغه
با ان همه عمق بی مقدار
غرق شدن
سبک ترین سنگ ریزه
نا امید
دور از ساحل را
تماشا می کرد
مرد به شکار دریا می رفت
و با آخرین پسمانده نور خورشید
بر ساحل
پر از واژه هایی شور
تور میبافت
تا دریا را به تور بیاندازد
غروری به گل مانده
در لختی نیاز آلوده مه گم می شد
و در تنفس شهوتناک نفسهایی خیس دریا
پایه های امید یک فانوس دریایی زنگ می زد
مرد به شکار دریا می رفت
دریا
صدفهایی شکسته بی مقدار به جا مانده از سفرهایی رنگینش را
به دامن سرد مرد میریخت
مرد به شکار دریا می رفت
دریا به شکار مرد می امد
.
.
.
چند فانوس
در دلهره شب
به دنبال مرد می گشت
دریا بی احساس ، سرد ، در سکوت
با ان همه وسعت بی معنی
دریا
بی حو صله
تخته های یک لنج شکسته
کنجکاو به بازی با موج هایش
را به ساحل می کوفت
ثانیه در ذهن یک کلبه دور
آمدن لنج را می شمرد
دریا بی دغدغه
با ان همه عمق بی مقدار
غرق شدن
سبک ترین سنگ ریزه
نا امید
دور از ساحل را
تماشا می کرد
مرد به شکار دریا می رفت
و با آخرین پسمانده نور خورشید
بر ساحل
پر از واژه هایی شور
تور میبافت
تا دریا را به تور بیاندازد
غروری به گل مانده
در لختی نیاز آلوده مه گم می شد
و در تنفس شهوتناک نفسهایی خیس دریا
پایه های امید یک فانوس دریایی زنگ می زد
مرد به شکار دریا می رفت
دریا
صدفهایی شکسته بی مقدار به جا مانده از سفرهایی رنگینش را
به دامن سرد مرد میریخت
مرد به شکار دریا می رفت
دریا به شکار مرد می امد
.
.
.
چند فانوس
در دلهره شب
به دنبال مرد می گشت
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
دخترکان نارس
های دخترکان نارس
به درد باشد
من پشت مرز بلوغتان
مردانی دیدم
به انتظار
که داستانها از شب بر باد رفتن آرزوهاتان می گفتند
و حریصانه
عشقتان را بی اذنتان،
از مردان پاسبانتان می خواستند
های دخترکان نارس
به گوش باشید
من مردانی دیدیدم
یا شاید
زنانی به ظاهر مادر
به مسلخ رفتن احساستان را
در محکمه ساختگی تقدیر
قضاوت می کردند
و حکم را در لباس حریری سفید به اجرا می گذاشتند
و مردی غریبه را پاسبان ابدیتان
های دخترکان نارس
من دخترکانی نارس در آغوشتان دیدم
که باید
به درد باشند
به گوش باشند
به درد باشد
من پشت مرز بلوغتان
مردانی دیدم
به انتظار
که داستانها از شب بر باد رفتن آرزوهاتان می گفتند
و حریصانه
عشقتان را بی اذنتان،
از مردان پاسبانتان می خواستند
های دخترکان نارس
به گوش باشید
من مردانی دیدیدم
یا شاید
زنانی به ظاهر مادر
به مسلخ رفتن احساستان را
در محکمه ساختگی تقدیر
قضاوت می کردند
و حکم را در لباس حریری سفید به اجرا می گذاشتند
و مردی غریبه را پاسبان ابدیتان
های دخترکان نارس
من دخترکانی نارس در آغوشتان دیدم
که باید
به درد باشند
به گوش باشند
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
آخرین شبنم
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
کوچه باغها دیگر فقط کوچه اند
و باغبانها گرسنه
خروار خروار هیزم می فروشند
صدای شکنجه آسیاب های بادی
بی وقفه ،هر شب
خورشید را بی خواب می کند
و مترسکها
با شک به بکارت مزرعه
حکم به مرگ چشمه ها داده اند
و قناتها نیز در حبس بیابانها
تنهایشان تکرار می شود
اما در خاطراتِ اینجا
بوی گندم دستانت
هنوز
سفره ها را به وجد می آورد
و آوازهای صمیمیت چشمه ها را
خبرت کنم
مزرعه به آخرین دانه اش باردار است
دور از چشم مترسکان
و ان قنات پایین ده
که میگفتی
خستگی را از تنت
آب خنکش
بیرون می کند
آخرین شبنمش را نذر آمدنت کرده است
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
کوچه باغها دیگر فقط کوچه اند
و باغبانها گرسنه
خروار خروار هیزم می فروشند
صدای شکنجه آسیاب های بادی
بی وقفه ،هر شب
خورشید را بی خواب می کند
و مترسکها
با شک به بکارت مزرعه
حکم به مرگ چشمه ها داده اند
و قناتها نیز در حبس بیابانها
تنهایشان تکرار می شود
اما در خاطراتِ اینجا
بوی گندم دستانت
هنوز
سفره ها را به وجد می آورد
و آوازهای صمیمیت چشمه ها را
خبرت کنم
مزرعه به آخرین دانه اش باردار است
دور از چشم مترسکان
و ان قنات پایین ده
که میگفتی
خستگی را از تنت
آب خنکش
بیرون می کند
آخرین شبنمش را نذر آمدنت کرده است
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه
همین نزدیکیها
جایی هست همین نزدیکیها
رای به ممنوعیت پرواز داده اند
پرنده گانش
سر به مرداب دارند
رودهایش
و سکوت می سرایند
شاعر انش
نخلهایش کوتاه اند
انقدر کوتاه
که می شود کودکانه از روی آنها پرید
و دستها اگر زنجیر می شوند
قفس می سازند شهر را
باور نداری
پنجره را باز کن
من آنجا ایستاده ام
دست تکان می دهم
رای به ممنوعیت پرواز داده اند
پرنده گانش
سر به مرداب دارند
رودهایش
و سکوت می سرایند
شاعر انش
نخلهایش کوتاه اند
انقدر کوتاه
که می شود کودکانه از روی آنها پرید
و دستها اگر زنجیر می شوند
قفس می سازند شهر را
باور نداری
پنجره را باز کن
من آنجا ایستاده ام
دست تکان می دهم
۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
عبور سبک
سهراب دلم هوس عبور از آتش دارد
در عبوری سبک
ندایی می گفت
در مزرعه گندم افت افتاده است
بنفشه ها دلتنگ شبنم اند
و ترانه صمیمیی باران
و اینجا در بزنگاه پرواز
تردید خیرات می کنند
و آتش روشن می کنند
با شاخه هایی نازک نارون
پر از جوانه
سبزِ سبز
کاش باد ترانه را می فهمید
وقتی آن را با خود برد
و باور باغچه را می دانست
و پوچی تلاش را
در گم کردن خاطره شقایق
در ذهن جاویدان باغچه
کاش می دانست
که باران هم سوغاتی است از باد
و باروری مزرعه هم
.
.
.
باز گلی
به یادگار از بهار
برای دیدن زیبایی
در آینه چشمان شبنم
قد خواهد کشید
باغچه باور دارد
هر چند هنوز زمستان است
و تنها توفان ارمغان باد
در عبوری سبک
ندایی می گفت
در مزرعه گندم افت افتاده است
بنفشه ها دلتنگ شبنم اند
و ترانه صمیمیی باران
و اینجا در بزنگاه پرواز
تردید خیرات می کنند
و آتش روشن می کنند
با شاخه هایی نازک نارون
پر از جوانه
سبزِ سبز
کاش باد ترانه را می فهمید
وقتی آن را با خود برد
و باور باغچه را می دانست
و پوچی تلاش را
در گم کردن خاطره شقایق
در ذهن جاویدان باغچه
کاش می دانست
که باران هم سوغاتی است از باد
و باروری مزرعه هم
.
.
.
باز گلی
به یادگار از بهار
برای دیدن زیبایی
در آینه چشمان شبنم
قد خواهد کشید
باغچه باور دارد
هر چند هنوز زمستان است
و تنها توفان ارمغان باد
اشتراک در:
پستها (Atom)