۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

مهربانی

هنوز،
آیا،
آنجا ،
قفس می کشند
کودکها
در نقاشیها

یا مهربان ترند آدمها با کاغذها،
کلاغ ها،
شکستنی ها ،

تو نگیرد دلت
من
لااقل من میدانم
مهربانی
در دارد تمام قفسهایت
که معلم گفت
باید بکشی
اجباری است

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

مادرش گفت بیا
خواب خوش دیدن را
با آرامش،
چشم بستن را
تمرین بکنم

دخترک گفت
چه خوب است
گلکم مادرکم

مادرش گفت ببند چشمانت
به کسی فکر کن که دوستش داری
بودنش دل داری است
شاید یک دوست

دخترک چشم بست
کمی خندید
اما زود

می خواهم ، اما
اما هر بر مینا می اید

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

کبوتر

سپید بال ، دل ،کبوتر
به ترحم کدام صیاد
بی دانه کبوترکان
به نیم سوخته آشیان
تنهایند

جان،
بهاست دانه را ،اینجا

سپید سینه ات سرخ می خواهند
عریان،
پلشت بازهای
دریده چشمِ خشک چنگال

به نیش می کشند
کوچک اندامت
حریص،سیر صیادان
به سنگین، زشت، سکوت عابران
به سرخ خیابان
بسیار آرمیده اند
چینه، بی دانه، کبوتران


سپید بال ، دل ،کبوتر
تو را شوق به پرواز نیست
از ان خیابان
می دانم
وقتی
به آشیان
بی دانه کبوترکان
به دانه خواب می بینند
و تو را
جز سپید سینه است چیزی نیست