۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

هرز علف

وسط یک باغچه گل
یک دانه هرز علف سالها تنها بود

فکر و ذکرش همه باران
فکر رقصیدن با آن
خیس شدن، چرخ زدن
ریشه در خاک زدن

لیک باورش بود
بین آن همه گل
رویش یک هرز علف ، هوسی باطل بود
عشق خوب، اما مرگ مزد این عشقبازی بود

ترس از تیزی داس
خشم یک باغچه بان
خشک شدن در آفتاب
همسفر باد شدن بی فریاد

حاصل این همه ترس
گم شدن جرات رویش
ماندن در تاریکی بود

دست تقدیر آن سال
دانه یک شقایق را هم صحبت او کرد

شقایق از نور
از ترک آن وحشت تاریکی می گفت

شقایق می گفت آن بالا
بودن با نور آزادی است

شقایق خوب می دانست
بعد آن عشقبازی خواهد مرد
اما مرگ را بودن آنجا
زیستن بی نور می دانست

شقایق صبح با آمدن نور
پنجه در خاک زد و بالا رفت

لیک آن پایین
با هر خنده مستانه آن عاشق پاک
پوسته ترس آن هرز علف ترک بر می داشت

حس آن هرز علف حس عجیبی بود
اما انگار
باور رویش
درک آزادی بود
.
.
بویی نمناک غروب
خبر از آمدن باران داد

باغچه بان خسته از کار

لیک باران تا صبح
بر پیکر آن هرز علف می بارید
هرز علف انگار می خندید

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

دور از جنگل

به مهربانی باغبان
تبر غره شد به شاخه ها

و به احترام پیری هیزم شکن
درخت در سکوت

دور از جنگل
هیزم شکن با باغبان همسایه بود
و تبر، بی شاخه، تبر نبود

عروج واژه

باغبان واژه هایم
این روزها

به مرز رویش واژه ها
آنقدر نزدیک
که صدای ترک خوردن پوستشان را می شنوم
از اعماق اندیشها

در این لخت اندیشه پاک
واژه ها انقدر شفاف اند
که آوندهای حیاتیشان را می بینم
در باغچه کوچک دستانم

در هر شور رویش واژه ای نو
ذهن یخ زاده ام ترک برمی دارد

چشمانم شوق لبخند دارد

حال که هستی
بیا، بین
واژه ها ی باران خورده احساسم را
زیر آفتاب تابستانه دلواپسی هایم پهن کرده ام
تا خشک شوند

در این خلوت باغچه
هر روز صبح
از صدای شکستن قلب شبنمی
پس از تبسم معصومانه به آفتاب
از خواب می پرم

باز به خوابی سبک می روم
در پی ناآگاهی کودکانه
وقتی واژه های جوانه زده در چشمانم را
تنهاییم
آبیاری می کنم

در تعجبم
از این همه احترام گل به آب
سکوت ممتد قدیمیترین واژه این باغچه
که بوی خوبی دارد
مثل روز اول تازه است

در باغچه همسایه
چند واژه در انتهایی رویا
در وسوسه بوسه باد روی گونه هایشان
به غفلت خم شده اند
خم شده اند

باید بین چند واژه ترد
داربست ببندم
نشکنند در این بی حوصلگی بادها

شفافیت ابرها
بوی برف در گلخانه
و رویش چند واژه غریب روی پوستم
نگرانم کرده است

خبرت بدهم
ان واژه هایی سبک نوبرانه ،
که آب و رنگش را دوست داشتی
در گیرودار شکفتن
در گرگ و میش احساس
تا خود خدا بالا رفتند
و من عروجشان را از پنجره دیدم
باید باشی تا باور کنی

راستی
اگر از سردی خاک دلت گرفت
و به باور رویش رسیدی
من در باغچه دست تنهایم
کلید هم هنوز همان جاست که میدانی

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

لحظه مرگ

مرد نقاش آخرین لحظه عمرش را
در سردی کاغذ تماشا می کرد

در وسوسه بوی هم آمیخته روغن و رنگ
واپسین پرده خود را تصور می کرد

در سپیدای آن پرده باور و رنگ
رود در پی یک معرفت ساده
به دریا می ریخت
نور در کاوش تنهایی یک روزنه
لحظه ناب سعادت می دید

مرد ماهیگیری
آخرین خواهش یک ماهی را اجابت می کرد


در گم شدن بعد زمان در آن قاب
پیرمردی
چند توپ، یک عروسک
لای علفهایی خیس خاطره پیدا می کرد
از دور سایه ای اما
یک اسم را در باد زمزمه می کرد


در خلوت آن لحظه پاک رهایی از بوم
موج ، ساکتی برکه احساس را
تا ساحل شکاک نوازش می برد
یک مرغ مهاجر
لای یک بوته کمی عشق پنهان می کرد
.
.
.

در دلهره رفتن و ماندن آنجا
در خلوت و تنهایی مرگ
مرد نقاش
ان آخرین پرده نقاشی را
باز
بی نام خودش،
در خواهش یک خاطره امضا می کرد

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

شب

چند دانه انار محو در سرخی قالی
کفش در خواب بی سرفه و دلتنگی

برگ یک شمعدانی در تبسم به هوس رانی مهتابی
بالشت در پچ پچ با قالی

پنجره با باد در عشقبازی
چفت اما در حسرت و لجبازی

ماه شرمنده تاریکی
برف گرم در نقاشی و رنگ آمیزی

مُهر مست در خلوت عرفانی
تخت سرگرم هوس رانی

خواب در حجله بیداری
ذهن دم کرده و شرجی

وسط این همه اما در من
جایی یک دلخوشی ساده به فردا خالی

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

کسی آیا پرسید

من چند ساله بودم که به دنیا آمدم
آنقدر بود که نترسم
از حجم یکباره اکسیژن سرد

کسی آیا با من گفت
مرگ یک فوج کبوتر را
کوچ یکباره صد باور را
خواهم دید

کسی آیا پرسید
رویش تند هوس را
چیدن میوه نارس را
می فهمم

کسی آیا دانست
در سبد کوچک رویا هایم
حس بی پرده چند نقاشی
جای یک قاصدک بی خبر از تنهایی
پیداست

کسی آیا فهمید
خبر از سردی احساس زمستان
بوسه گم شده بر نرده زندان
دارم

من چند ساله بودم که به دنیا آمدم
و چند ساله خواهم بود وقتی خواهم رفت

کسی آیا می پرسد
کسی آیا می داند
کسی آیا می فهمد