۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

لحظه مرگ

مرد نقاش آخرین لحظه عمرش را
در سردی کاغذ تماشا می کرد

در وسوسه بوی هم آمیخته روغن و رنگ
واپسین پرده خود را تصور می کرد

در سپیدای آن پرده باور و رنگ
رود در پی یک معرفت ساده
به دریا می ریخت
نور در کاوش تنهایی یک روزنه
لحظه ناب سعادت می دید

مرد ماهیگیری
آخرین خواهش یک ماهی را اجابت می کرد


در گم شدن بعد زمان در آن قاب
پیرمردی
چند توپ، یک عروسک
لای علفهایی خیس خاطره پیدا می کرد
از دور سایه ای اما
یک اسم را در باد زمزمه می کرد


در خلوت آن لحظه پاک رهایی از بوم
موج ، ساکتی برکه احساس را
تا ساحل شکاک نوازش می برد
یک مرغ مهاجر
لای یک بوته کمی عشق پنهان می کرد
.
.
.

در دلهره رفتن و ماندن آنجا
در خلوت و تنهایی مرگ
مرد نقاش
ان آخرین پرده نقاشی را
باز
بی نام خودش،
در خواهش یک خاطره امضا می کرد

۲ نظر:

  1. داستان، داستان شاهزاده و گدا است. نه اینکه فکر کنید که شاهزاده پول دار است و گدا لزوما بی پول... نه! ماجرا این است که شاهزاده در فکر کردستان است و تو در فکر ترکستان... راهتان یکی نیست. اگر گدایی و عاشق شاهزاده شدی، به او نگو که عاشقشی... اگر گفتی و شانس هم بیاوری، شاهزاده همانطور که بره هایش را نوازش میکند، دستش را روی سرت میکشد و شاید حتی دو قطره اشک هم مهمانت کند. اما طولی نمیکشد که اسبش را زین میکند و سمت خورشید خودش میتازد.
    بهتر است عاشق ماه نشوید. اصولا عاشق چیزی که آن بالاهاست نشوید. حالا اگر ناخواسته عاشقش شدی، به او نگو. و جایی آن پشتها توی دلت قایمش کن و فقط شب به شب یک صندلی بگذار در حیاط خانه و روی ان لم بده و از پشت بخار چای داغ ، تماشایش کن..فوقش این باشد که توی دلت، باز هم آن پشتها، یک تانگویی هم با او برقصی...
    واضح است که اگر گدا به شاهزاده هم برسد، باز هم وخامت باقیست. شاهزاده مرصع که سوار اسب نجیب عربی باشد ، کنار گدای ژولیده یابو سوار، در هیچ قاب عکسی قشنگ نمیشود. تو بگو جنسش طلا هم که باشد باز هم ناهمگون است.
    اگر عاشق ماه شدی به او نگو. ماه برای این است که آسمان تاریک شبتان را کمی نقره ای کند و " وهم انگیزی" آن را شیرین... خوب است که در شب سرد پاییز، پتو به دور خودت بپیچی و پاورچین بروی زیر نورش و به او نگاه کنی. و او نداند که تو هر شب حسرتش را میخوری، هلال و قرص و کسوفش را میبوسی... و هر گاه ابری به اشتباه رویش را گرفت تو او را لعن و نفرین کنی... چه لذتی دارد رازداری، آنهم برای خودت و اینکه زبانت را محرم قلبت نکنی...
    اگر عاشق ماه شدی، بدان که نباید به او برسی.... آنجا هوا نیست و می میری. اصلا از آن بالا دیگر ماه را نخواهی دید و هر چه به او نزدیکتر شوی، کمتر میبینیش... تازه از آن بالا زمین خودت را میبینی و شاید دلت هوای او را بکند. پس همینجا بمان و به او نگو عاشقش شدی...دلت را خوش کن به لبخند و چشمکی که گهگداری سمت تو رها میکند. آنها را در هوا بگیر و ببر برای دلت مصرفشان کن. و بدان که ماه فقط یکیست...حداقل برای ما زمینی ها!

    پاسخ دادنحذف