وقتی دخترای نه نه فردا
باباشون رفت
اونقده کوچیک بودن که انگاری
دلاشون تنگ پدر خیلی نشد
نه نه فراد
مهربون قد خدا
صب زود دونه می داد به کفترا
روزا پدر می شد
کار می کرد
شبا مادر می شد
خورشتشو بار می کرد
تا چند بهار اومد
به خونشون سرک کشید
زمستونای خیلی سرد دهشون
دور چشایی نه نه فرداشون
نقاشیهای کج و معوجی کشید
سه تاشون، بزرگترها
عاشق شدن به غریبه ها
آخرش ،
آخر کار، نوبت آخری رسید
اون آخری زبر و زرنگ
با چشای خیلی قشنگ
موهای خیلی بلند
دلش می خواست یکی باشه
بره تو چشمه ها باهاش شنا کنه
ماه گرفتگی پشتشو
یواشکی بهش نشون بده
وقتی شبا میاد خونه
تمون تنگ تنش کنه
شبای خیلی سرد چله اون
اول بره تو رختخواب
لحافشو گرم خونه
وقتی می خواد بره به مستراح
آفتابه رو جلدی براش آب بکنه
بعد بگه، ناز خانومی ، نترسیا
تا کارت تموم بشه
می مونم این دور و برا
اما انگاری نه نه فردا تو دلش
غصه ای پیدا شده
این روزا نه نه فردا گریه هاش
روی سجاده
کمی بیشتر از قبل شده
صحبتاشم با خدا
تازگی ها
پر رمز و راز شده
انگاری
زخم نبودن پدر دوباره تازه تر شده
همش می گفت به آخری
لب چشمه تنهایی
یه وقت نری
وقتی می ری کوزه رو آب بکنی
هوس شنا تو چشمه نکنی
آب اگه ریخت رو ساق پات
جلدی پاتو پس می کشی
شیطونو لعنت می کنی
چشمه جادو بلده
اگه بری شنا کنی
تو گوشتات آب میکنه
بین آدما،
حسابی تنهات می کنه
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت ، میگن
تو شهرشون
تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا
آب سرد و آب گرمشم جدا
فانوسا نفت نمیخوان
آویزونن تو کوچهها
آدمای کدخدا
شبها خورشید می یارند تو خونهها
شبای سرد زمستنون, شبای گرم تابستون
شبای نم دار بهاری, شبای غم دار پاییزی
یه نفر میاد تو خونه،
تو یه جعبه
حال دنیا رو میگه
نصیحتهای کد خدا به جوونا
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت ، میگن
تو شهرشون
تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا
آب سرد و آب گرمشم جدا
فانوسا نفت نمیخوان
آویزونن تو کوچهها
آدمای کدخدا
شبها خورشید می یارند تو خونهها
گریه مال آدمها نیست
مال ابراست
شب یلدا آنجا
وسط فصل گرماست
اون آخری زبر و زرنگ
رو پرچین های کاهگلی
این پا و اون پا هی می کرد
روزا با پروانه ها
پرستوها
گاهی هم یواشکی
با یک عروسک محرم راز شکل بابا
حرف میزد
درد دل میکرد
می پرسید
پروانه ها ، پرستوها، عروسکم
شما هم عاشق می شین
دلتون تنگ دو تا چشم ندیده هم میشه
بهم بگین اگه اون که آشناست
اما انگاری نیست توی این دور و برا
یه وقت نیاد
یا که دیر بکنه
چکار کن
دل به دریا بزن
برام تو شهر دور
میدونین مهربونه
اما خوب سرش شلوغ انگاری
۱۳۹۰ تیر ۷, سهشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
بی رنگی
لب ترک خورده زمین
به طعنه
انگار ، می خندد
چند ابر نقاشی می کنم
با حسرتی ماندگار
به خواهشیِ کم سو،
آمیخته
روی بی رحمی آسمان
برای دلخوشی
باغچه
باغبان
کوهستان
و آن خیابان دراز بی انتها
پر از چنارهای صبور
در این هرم تابستان
که رنگ فروشهای دورگرد بسیارند
عکس یک عابر دور
روی خاک خورده قاب پنجره
خواهم کشید
حکم فرجام یک انتظار
آغوش نیمه کا ره ام را، هم
به رویا، تمام خواهم کرد
چه خوش رنگ است
حتی در بی رنگی نبودنت
به طعنه
انگار ، می خندد
چند ابر نقاشی می کنم
با حسرتی ماندگار
به خواهشیِ کم سو،
آمیخته
روی بی رحمی آسمان
برای دلخوشی
باغچه
باغبان
کوهستان
و آن خیابان دراز بی انتها
پر از چنارهای صبور
در این هرم تابستان
که رنگ فروشهای دورگرد بسیارند
عکس یک عابر دور
روی خاک خورده قاب پنجره
خواهم کشید
حکم فرجام یک انتظار
آغوش نیمه کا ره ام را، هم
به رویا، تمام خواهم کرد
چه خوش رنگ است
حتی در بی رنگی نبودنت
اشتراک در:
پستها (Atom)