زمان در ذهنم یخ زده
اما
چوب خط می اندازد بر پیشانیم
به اصرار
سلامم را به یادگار بردار
بی منت است
من از کودکیم
وقتی درهای همسایه ها باز بود
برای شب نشینی
زنگ بر در نبود ،کوبه بود
بود اما برای آمدن بود
سلامهای معصومانه بسیار به یادگار دارم
من گاهی خودم به خودم
در آینه سلام میکنم
تا سکوت چشمانم بشکند
نترس
آسمان هر شب ستاره می زاید
و من تنها
به سوگ ستاره خویش خواهم گریست
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
خوش به حال نمکی
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
بی فرش می نشیند
هر روز ظهر
رو به روی مسجد
به همه سلام می کند
با یک لحن
و خدا را شکر می کند
بی وقفه
به خاطر سردی آبی
که در پای چنار امام زاده جاریست
گنجشکها می دانند کی نهار می خورد
نان سنگگ و پنیرش را دوست دارند
آن زن سر کوچه
که زنها به او سلام نمی کنند
مردها فقط
وقتی در کوچه تنهاست،با او مهربانند
پدرش پارسال مرده
مادرش مسلول است
برادرش که هم سن من است
هیچ وقت از بوفه مدرسه کیک نمی خرد
اما ریاضی را بیست می گیرد
آن زن
فقط به او و تنها به او
سلام می کند
نمکی دم خانه آنها هم می نشند
چایی آنها را هم می خورد
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
حتما به بهشت می رود
هم مهربان است
هم ساده
بی فرش می نشیند
هر روز ظهر
رو به روی مسجد
به همه سلام می کند
با یک لحن
و خدا را شکر می کند
بی وقفه
به خاطر سردی آبی
که در پای چنار امام زاده جاریست
گنجشکها می دانند کی نهار می خورد
نان سنگگ و پنیرش را دوست دارند
آن زن سر کوچه
که زنها به او سلام نمی کنند
مردها فقط
وقتی در کوچه تنهاست،با او مهربانند
پدرش پارسال مرده
مادرش مسلول است
برادرش که هم سن من است
هیچ وقت از بوفه مدرسه کیک نمی خرد
اما ریاضی را بیست می گیرد
آن زن
فقط به او و تنها به او
سلام می کند
نمکی دم خانه آنها هم می نشند
چایی آنها را هم می خورد
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
حتما به بهشت می رود
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
شانه بی هق هق
شانه ای، جایی
برای تکیه دادن نیست
در خاطرات
به هق هق مشغولند
آنجا همه شانه ها
و صورتها محوند در ایکاشها
تکیه می کنم
به رویاهایم
آنجا هنوز
شانه هایی هست
برای زیر باران
بی هق هق قدم زدن
و صورتهایی
برای از باران
خودِ باران
خیس شدن
برای تکیه دادن نیست
در خاطرات
به هق هق مشغولند
آنجا همه شانه ها
و صورتها محوند در ایکاشها
تکیه می کنم
به رویاهایم
آنجا هنوز
شانه هایی هست
برای زیر باران
بی هق هق قدم زدن
و صورتهایی
برای از باران
خودِ باران
خیس شدن
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
خوابهایم
احساس تا خفه شدن بالا آمده است
پیر شد رفت
دلم را می گویم
دندانهایم
طعم سیب ترد می خواهد
برای هبوطی دوباره
سادگی هایم ترک خورده
دایه خاطرات بند زنی می کند
این شکسته، آشفته بی مقدار را
فقط
زمزمهای عاشقانه
کارگران معا دن زغال سنگ
که بی نورند
و هم درد
را از بر می کندم
در این عصر پاییزی
که برگها می ریزند
به در آغوش کشیدن درخت حیاتمان
باید برخیزم
خوابهایم بیداریم را آشفته می کند
به حال عروسکهای خیمه شب بازی هم
دلم می سوزد
پیر شد رفت
دلم را می گویم
دندانهایم
طعم سیب ترد می خواهد
برای هبوطی دوباره
سادگی هایم ترک خورده
دایه خاطرات بند زنی می کند
این شکسته، آشفته بی مقدار را
فقط
زمزمهای عاشقانه
کارگران معا دن زغال سنگ
که بی نورند
و هم درد
را از بر می کندم
در این عصر پاییزی
که برگها می ریزند
به در آغوش کشیدن درخت حیاتمان
باید برخیزم
خوابهایم بیداریم را آشفته می کند
به حال عروسکهای خیمه شب بازی هم
دلم می سوزد
سقف کویر
ابر آمد
باران بارید
تنها
اما
به نقاطی که سبز بود
کویر
در نبود آن بخشش یکسان
کویر
باقی ماند
اما شب
در سخاوت آسمان
کویر
پر از ستاره شد
در جنگل
ابر ستاره را پوشانید
در گرگ و میش صبح
در حاشیه لخت کویر
موذن
نماز می خواند
در عمق جنگل
هیزم شکن
آتش روشن می کرد
سقف کویر انگار به خدا نزدیکتر بود
باران بارید
تنها
اما
به نقاطی که سبز بود
کویر
در نبود آن بخشش یکسان
کویر
باقی ماند
اما شب
در سخاوت آسمان
کویر
پر از ستاره شد
در جنگل
ابر ستاره را پوشانید
در گرگ و میش صبح
در حاشیه لخت کویر
موذن
نماز می خواند
در عمق جنگل
هیزم شکن
آتش روشن می کرد
سقف کویر انگار به خدا نزدیکتر بود
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
تمام ترس من
چشمهایم غرق شده
آسمان
باورِ بارانش کم رنگ است
دهقانان نگران
طالع بینی درب قلباب می کند
به اصرار می گوید
سال اسب است امسال
سال باران
خوش به متولدین جوزا
همسایه از درد دندان می نالد
هر شب دعا می خواند
مرد دندانساز بیکار است
و خدا در تعجب
از تمام چیزهایی روز مره می ترسم
از قانون جاذبه واهمه دارم
و شک دارم
به ماندگاری دایمی برفهای قطب شمال
اگر باران نمی آید
نگران باغچه می شوم
اگر می اید نگران نفس کشیدن کرمهای خاکی
فصل پوست اندازی مارها نزدیک است
کرمهای ابریشم
اما
خیال پروانه شدن ندارند
انگار
پروانه بودن سخت است
این روزها
کرمها هم خانه دارند
هم راه هایشان کوتاه تراست
و در زندان هم آزاد ترند
هر واژه جزئی از مرا با خود می برد
روحم خالی می شود
جسمم را به دوره گردان
حراج خواهم کرد
اما گوشهایم را نگه خواهم داشت
به آن واعظ آشنا خواهم داد
تا بیشتر خودش را بشنود
و لبخندم را به مجسمه آهنی وسط شهر
که از پایان جنگ تا کنون نخندیده است
تمام ترس من این است
به همه چیز؛ یکسان عادت کنم
آسمان
باورِ بارانش کم رنگ است
دهقانان نگران
طالع بینی درب قلباب می کند
به اصرار می گوید
سال اسب است امسال
سال باران
خوش به متولدین جوزا
همسایه از درد دندان می نالد
هر شب دعا می خواند
مرد دندانساز بیکار است
و خدا در تعجب
از تمام چیزهایی روز مره می ترسم
از قانون جاذبه واهمه دارم
و شک دارم
به ماندگاری دایمی برفهای قطب شمال
اگر باران نمی آید
نگران باغچه می شوم
اگر می اید نگران نفس کشیدن کرمهای خاکی
فصل پوست اندازی مارها نزدیک است
کرمهای ابریشم
اما
خیال پروانه شدن ندارند
انگار
پروانه بودن سخت است
این روزها
کرمها هم خانه دارند
هم راه هایشان کوتاه تراست
و در زندان هم آزاد ترند
هر واژه جزئی از مرا با خود می برد
روحم خالی می شود
جسمم را به دوره گردان
حراج خواهم کرد
اما گوشهایم را نگه خواهم داشت
به آن واعظ آشنا خواهم داد
تا بیشتر خودش را بشنود
و لبخندم را به مجسمه آهنی وسط شهر
که از پایان جنگ تا کنون نخندیده است
تمام ترس من این است
به همه چیز؛ یکسان عادت کنم
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
ان ور مرزها
من در مرگ
به مرزهایی دور رفتم
معلمی بود آنجا
شاگردانش او را حضور، غیاب می کردند
و مامایی که خودش می زایید
هر بار کودکی مرده
احساس بیگاری فلسفه می کرد
همه در ابهام
شک
بازتاب اشیاء را در روح می دید
لذت
بازتاب روح را دراشیاء مزمزه می کرد
علت پایانی غایب بود
مسیح زنها را دوست داشت
و می گفت
ساده بیاندیشید
مداد در تقابل با کاغذ
ذهن زمان را تاریخ نگاری می کرد
و در خیال انگار
چیزی نو می نوشت
اما باز هنوز
در مصر فرعون اهرام می ساخت
با تیر آهن
ملات بتن
چند ملیون برده شاد
اندکی دموکراسی
و نمرود بر روی نیل پل می زد
جراحی زبر دست
با حواس پنج گانه
عقل را تشریح می کرد
و از ضربان تند عشق غافل بود
در دور دست
پیرمردی با روح کودکیش گرم صحبت
چایی می نوشید
و هر از چند گاهی می خندید
در افق محو فلسفه
حکیمان حاکم شهر
به دنبال فقیر می گشتند
تا عینیت فقررا با او به جدل بنشینند
مادری در اندیشه عشق
پشت به پدر خوابیده بود
پدر رو به دیوار
به قاب عکس خالی زل زده بود
امام زاده ها
دلواپس اندیشه ها
زیارت را ارزان کرده بودند
دخترکی برهنه در معبد
احساس شرم نمی کرد
پیر زنی پیچده در جامه از خجالت سکسکه می کرد
من در مرگ
به مرزهای دور رفتم
آنجا
سوال از جواب سختر بود
و مردم برای آرامش شوکران می نوشیدند
آری اینچنین
من سالهاست مرگ را زندگی کرده ام
به مرزهایی دور رفتم
معلمی بود آنجا
شاگردانش او را حضور، غیاب می کردند
و مامایی که خودش می زایید
هر بار کودکی مرده
احساس بیگاری فلسفه می کرد
همه در ابهام
شک
بازتاب اشیاء را در روح می دید
لذت
بازتاب روح را دراشیاء مزمزه می کرد
علت پایانی غایب بود
مسیح زنها را دوست داشت
و می گفت
ساده بیاندیشید
مداد در تقابل با کاغذ
ذهن زمان را تاریخ نگاری می کرد
و در خیال انگار
چیزی نو می نوشت
اما باز هنوز
در مصر فرعون اهرام می ساخت
با تیر آهن
ملات بتن
چند ملیون برده شاد
اندکی دموکراسی
و نمرود بر روی نیل پل می زد
جراحی زبر دست
با حواس پنج گانه
عقل را تشریح می کرد
و از ضربان تند عشق غافل بود
در دور دست
پیرمردی با روح کودکیش گرم صحبت
چایی می نوشید
و هر از چند گاهی می خندید
در افق محو فلسفه
حکیمان حاکم شهر
به دنبال فقیر می گشتند
تا عینیت فقررا با او به جدل بنشینند
مادری در اندیشه عشق
پشت به پدر خوابیده بود
پدر رو به دیوار
به قاب عکس خالی زل زده بود
امام زاده ها
دلواپس اندیشه ها
زیارت را ارزان کرده بودند
دخترکی برهنه در معبد
احساس شرم نمی کرد
پیر زنی پیچده در جامه از خجالت سکسکه می کرد
من در مرگ
به مرزهای دور رفتم
آنجا
سوال از جواب سختر بود
و مردم برای آرامش شوکران می نوشیدند
آری اینچنین
من سالهاست مرگ را زندگی کرده ام
۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
جرم
از سمت کدام قبیله می آیی
اینجا زندانبانهایش
از زندان خسته
در گورستان لانه دارند
با کدام حنجره می خوانی
اینجا بیداد به داد آمده است
از سخاوت شلاقهای لخت
از کدام غریزه می گویی
اینجا فقر در حجله عروسکان چهار ده ساله
هر شب بی شرم
به نوبت هم اغوشی نشسته
از سخاوت کدام دستان باز می گویی
اینجا کودکان یتیم
دستانی زبر می بینند
در گذرگاهای طولانی هر روزشان
به سمت مادرانشان دراز
و مادرانشان به شرم و ناچاری
کدام واژه ناب بر لب داری
اینجا تمام واژه پاک
در چشمان به خون نشسته مردان قبیله
دو دو میزنند
و در پچ پچ شبانه صاحبانِ غریبه قبیله اسیرند
از سمت کدام قبیله می آیی
بویی نسیم میدهی
اینجا غریبی
بودنت اینجا جرم است
جرم است
جرم
اینجا زندانبانهایش
از زندان خسته
در گورستان لانه دارند
با کدام حنجره می خوانی
اینجا بیداد به داد آمده است
از سخاوت شلاقهای لخت
از کدام غریزه می گویی
اینجا فقر در حجله عروسکان چهار ده ساله
هر شب بی شرم
به نوبت هم اغوشی نشسته
از سخاوت کدام دستان باز می گویی
اینجا کودکان یتیم
دستانی زبر می بینند
در گذرگاهای طولانی هر روزشان
به سمت مادرانشان دراز
و مادرانشان به شرم و ناچاری
کدام واژه ناب بر لب داری
اینجا تمام واژه پاک
در چشمان به خون نشسته مردان قبیله
دو دو میزنند
و در پچ پچ شبانه صاحبانِ غریبه قبیله اسیرند
از سمت کدام قبیله می آیی
بویی نسیم میدهی
اینجا غریبی
بودنت اینجا جرم است
جرم است
جرم
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه
راه باریک
کوتاه می نویسم
اما ساده
که باور کنی
نگران سرماخوردگی آن کودک دوره گردم
که می گفتی
از تمام دغدغه های بقراط و ارسطو مهم تر است
وقتی در انبوه جنگل
به دنبال درخت گم شدم
گفتی
سوال هایی هست از عمر آدمیان طولانی تر
اما جوابشان تنها
در سادگی سفره کوچک ماست
در عطر ریحان سر سفره
یا در آرامش یک سلام کوچک صبحگاهی
آن روزها
که هنوز اینجا
طعمشان هر روز نوبرانه است
می گفتی
اگر روزی در یک دو راهی
با باور رفتن شک کردم
بی فکر
بی نذر و نیاز
راه باریکتر را بگیر و برو
آنجا مزرعه ها بکر ترند
و هنوز چشمانی هست
که بی تفکر به تمام رهگذران
یکسان می خندند
خلاصه بگویمت
اما ساده
اگر هنوز
برای یاس حیاتمان
که پاییز برایش لالایی میخواندی
تا زودتر خوابش ببرد
و یا آن چلچله
که هر سال اول بهار از او قول می گرفتی
سال بعد همین موقع همین جا
و تمام زمستان نگرانش بودی
دلت تنگ میشود
هر کجا هستی
صبر کن
ما در ابتدایی آن راه باریکم
کلی عطرریحان تازه هم دارم
اما ساده
که باور کنی
نگران سرماخوردگی آن کودک دوره گردم
که می گفتی
از تمام دغدغه های بقراط و ارسطو مهم تر است
وقتی در انبوه جنگل
به دنبال درخت گم شدم
گفتی
سوال هایی هست از عمر آدمیان طولانی تر
اما جوابشان تنها
در سادگی سفره کوچک ماست
در عطر ریحان سر سفره
یا در آرامش یک سلام کوچک صبحگاهی
آن روزها
که هنوز اینجا
طعمشان هر روز نوبرانه است
می گفتی
اگر روزی در یک دو راهی
با باور رفتن شک کردم
بی فکر
بی نذر و نیاز
راه باریکتر را بگیر و برو
آنجا مزرعه ها بکر ترند
و هنوز چشمانی هست
که بی تفکر به تمام رهگذران
یکسان می خندند
خلاصه بگویمت
اما ساده
اگر هنوز
برای یاس حیاتمان
که پاییز برایش لالایی میخواندی
تا زودتر خوابش ببرد
و یا آن چلچله
که هر سال اول بهار از او قول می گرفتی
سال بعد همین موقع همین جا
و تمام زمستان نگرانش بودی
دلت تنگ میشود
هر کجا هستی
صبر کن
ما در ابتدایی آن راه باریکم
کلی عطرریحان تازه هم دارم
اشتراک در:
پستها (Atom)