۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

خوابهایم

احساس تا خفه شدن بالا آمده است
پیر شد رفت
دلم را می گویم

دندانهایم
طعم سیب ترد می خواهد
برای هبوطی دوباره

سادگی هایم ترک خورده
دایه خاطرات بند زنی می کند
این شکسته، آشفته بی مقدار را

فقط
زمزمهای عاشقانه
کارگران معا دن زغال سنگ
که بی نورند
و هم درد
را از بر می کندم

در این عصر پاییزی
که برگها می ریزند
به در آغوش کشیدن درخت حیاتمان
باید برخیزم


خوابهایم بیداریم را آشفته می کند

به حال عروسکهای خیمه شب بازی هم
دلم می سوزد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر