۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

راه باریک

کوتاه می نویسم
اما ساده
که باور کنی
نگران سرماخوردگی آن کودک دوره گردم
که می گفتی
از تمام دغدغه های بقراط و ارسطو مهم تر است

وقتی در انبوه جنگل
به دنبال درخت گم شدم

گفتی
سوال هایی هست از عمر آدمیان طولانی تر
اما جوابشان تنها
در سادگی سفره کوچک ماست
در عطر ریحان سر سفره
یا در آرامش یک سلام کوچک صبحگاهی

آن روزها
که هنوز اینجا
طعمشان هر روز نوبرانه است
می گفتی
اگر روزی در یک دو راهی
با باور رفتن شک کردم
بی فکر
بی نذر و نیاز
راه باریکتر را بگیر و برو
آنجا مزرعه ها بکر ترند
و هنوز چشمانی هست
که بی تفکر به تمام رهگذران
یکسان می خندند

خلاصه بگویمت
اما ساده

اگر هنوز
برای یاس حیاتمان
که پاییز برایش لالایی میخواندی
تا زودتر خوابش ببرد
و یا آن چلچله
که هر سال اول بهار از او قول می گرفتی
سال بعد همین موقع همین جا
و تمام زمستان نگرانش بودی
دلت تنگ میشود

هر کجا هستی
صبر کن
ما در ابتدایی آن راه باریکم
کلی عطرریحان تازه هم دارم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر