۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

چوب خط زمان

زمان در ذهنم یخ زده
اما
چوب خط می اندازد بر پیشانیم
به اصرار

سلامم را به یادگار بردار
بی منت است
من از کودکیم
وقتی درهای همسایه ها باز بود
برای شب نشینی
زنگ بر در نبود ،کوبه بود
بود اما برای آمدن بود
سلامهای معصومانه بسیار به یادگار دارم

من گاهی خودم به خودم
در آینه سلام میکنم
تا سکوت چشمانم بشکند

نترس
آسمان هر شب ستاره می زاید
و من تنها
به سوگ ستاره خویش خواهم گریست

۱ نظر:

  1. yek sher zibay dige :)
    man khat hay 9-11 ro az in sher hazf mikonam, baray man ye kam mobhame va hazfe oona sher ro ghashang tar mikone.

    Omid

    پاسخ دادنحذف