شب پر از اما
باران پشت نم مانده از گریه هایش پنهان
در نجوایی دو عابر در وهم کوچه
یکی به یکی می گفت
فلسفه از نان شب واجبتر است،
در تقدم ارزشها
و خواهش یک شته در رویش تندتر مزرعه
ریزش باران،
یا مرگ یک ماهی کوچک در تنگ
در حسرت دریا
درک احساسی این دنیاست
لاجرم بی معناست
دوستش اما معتقد بود
همه چیز جزیی از خداست
نگاههای، سارا، دختر همسایه بی معناست
یا منطق آن حاصل کودکی اندیشه
باور ساده یک حس خیال آلودهست
باغبانی تنها یک شغل است
عشق نوعی نیاز،
گاها در تقابل با اندیشه
وجای بی نهایت در عشق خالیست
اما آن شب
سارا دختر باغبان همسایه
بی فلسفه
چشم به کوچه
به دنبال خدا می گشت
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
نیمه دوم
دیروزها
وقتی نوک مدادم می شکست
ترس گنگی پنهان بود در تراشیدن آن
من و مدام حسرتی داشتیم
به خودکار ابی برادرم
که همیشه قد روز اولش بود
آنروزها
وقتی دفتر مشقم به وسط می رسید
باز می ترسیدم
رازی بود
که من تنها فهمیده بودم
حتی بردارم هم که مدرسه شان خیلی دور بود
و باز تنها میرفت
نفهمیده بود
نیمه دوم دفترم زودتر از نیمه اول پر می شد
اما
بعدها وقتی من هم قد برادرم شدم
و خودکار ابی جایی مدادم را گرفت
فهمیدم
چیزهایی هست
كه نیمه دوم آن دیرتر از نیمه اول می گذارد
و چه قدر هم زیاد هست
وقتی نوک مدادم می شکست
ترس گنگی پنهان بود در تراشیدن آن
من و مدام حسرتی داشتیم
به خودکار ابی برادرم
که همیشه قد روز اولش بود
آنروزها
وقتی دفتر مشقم به وسط می رسید
باز می ترسیدم
رازی بود
که من تنها فهمیده بودم
حتی بردارم هم که مدرسه شان خیلی دور بود
و باز تنها میرفت
نفهمیده بود
نیمه دوم دفترم زودتر از نیمه اول پر می شد
اما
بعدها وقتی من هم قد برادرم شدم
و خودکار ابی جایی مدادم را گرفت
فهمیدم
چیزهایی هست
كه نیمه دوم آن دیرتر از نیمه اول می گذارد
و چه قدر هم زیاد هست
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
باید باور کرد
وقتی می شود خیلی عاشق شد
وقتی می شود در چسباندن صورت به پنجره
حس کرد
سردی برفی را كه دو چندان کرده
سکوت و تنهایی کوچه را
و ترک داد ذهن سرد و یخزده اش را
به آسانی
با دو برابر کردن رد پاهای به جا مانده بر برف
یا با ساختن یک آدم برفی
وقتی می شود
خیلی ساده
در جا گذاشتن یک برگ یاس سپید
لای یک آلبوم عکس
کنار یک کفش
احساس را جار زد
وقتی می شود
با بستن چشم ممتد کرد
خواب شب پره را
به سفیدترین و عمیقترین رویا رفت
به هم اغوشی فردا
و دلتنگ بی وسوسه ترین اغوش دنیا شد
باید چشمها را بست
دستها را تا لمس قاصدکهای خوش خبر
تا چیدن مهربانترین برگهایی یاس سپید
باز کرد
باید به پنجره نزدیک شد
صورت را به آن چسباند
و با ضرب آهنگ هجرت مرغ مهاجر
به خود اجازه داد
خیلی عاشق شدن را تجربه کرد
باید باور کرد
لازم نیست
به همه چیز عادت کرد
وقتی می شود در چسباندن صورت به پنجره
حس کرد
سردی برفی را كه دو چندان کرده
سکوت و تنهایی کوچه را
و ترک داد ذهن سرد و یخزده اش را
به آسانی
با دو برابر کردن رد پاهای به جا مانده بر برف
یا با ساختن یک آدم برفی
وقتی می شود
خیلی ساده
در جا گذاشتن یک برگ یاس سپید
لای یک آلبوم عکس
کنار یک کفش
احساس را جار زد
وقتی می شود
با بستن چشم ممتد کرد
خواب شب پره را
به سفیدترین و عمیقترین رویا رفت
به هم اغوشی فردا
و دلتنگ بی وسوسه ترین اغوش دنیا شد
باید چشمها را بست
دستها را تا لمس قاصدکهای خوش خبر
تا چیدن مهربانترین برگهایی یاس سپید
باز کرد
باید به پنجره نزدیک شد
صورت را به آن چسباند
و با ضرب آهنگ هجرت مرغ مهاجر
به خود اجازه داد
خیلی عاشق شدن را تجربه کرد
باید باور کرد
لازم نیست
به همه چیز عادت کرد
اشتراک در:
پستها (Atom)