۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

عابر

شب پر از اما
باران پشت نم مانده از گریه هایش پنهان

در نجوایی دو عابر در وهم کوچه
یکی به یکی می گفت

فلسفه از نان شب واجبتر است،
در تقدم ارزشها
و خواهش یک شته در رویش تندتر مزرعه
ریزش باران،
یا مرگ یک ماهی کوچک در تنگ
در حسرت دریا
درک احساسی این دنیاست
لاجرم بی معناست

دوستش اما معتقد بود

همه چیز جزیی از خداست
نگاههای، سارا، دختر همسایه بی معناست
یا منطق آن حاصل کودکی اندیشه
باور ساده یک حس خیال آلودهست

باغبانی تنها یک شغل است
عشق نوعی نیاز،
گاها در تقابل با اندیشه
وجای بی نهایت در عشق خالیست

اما آن شب
سارا دختر باغبان همسایه
بی فلسفه
چشم به کوچه
به دنبال خدا می گشت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر