۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

نیمه دوم

دیروزها
وقتی نوک مدادم می شکست
ترس گنگی پنهان بود در تراشیدن آن

من و مدام حسرتی داشتیم
به خودکار ابی برادرم
که همیشه قد روز اولش بود

آنروزها
وقتی دفتر مشقم به وسط می رسید
باز می ترسیدم
رازی بود
که من تنها فهمیده بودم
حتی بردارم هم که مدرسه شان خیلی دور بود
و باز تنها میرفت
نفهمیده بود
نیمه دوم دفترم زودتر از نیمه اول پر می شد

اما
بعدها وقتی من هم قد برادرم شدم
و خودکار ابی جایی مدادم را گرفت
فهمیدم
چیزهایی هست
كه نیمه دوم آن دیرتر از نیمه اول می گذارد
و چه قدر هم زیاد هست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر