۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

آخرین شاعر

من آخرین شاعر این شهرم
که در آن کودکی کوتاه است

عاشقی حادثه نیست
شکل یک امضاء است

خواهش روشن یک لحظه سکوت
سادگی مرگ
پر از ابهام است


سهم گنجشک در سفره نان پیدا نیست
قتل فاخته ها
پر از تکرار است

پر پرواز پرستو بسته
خبر از آمدنش نیست
انگار زندان است

لیکن اما اینجا
سنگ ارزان است

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

افطار هوس

وقت افطار هوس بود
وقت خوابیدن در بیداری
وقت بالغ شدنِ کودک تنهایی
وقت آهسته سخن گفتن در تاریکی

شاعری سرزده آمد
مختصر حرف و آن خاطره آن روزی

یادت هست پرسیدی
که من می مانم تو هم می مانی؟

کودکی کرد دلم
باورش کرد٬

باز من و یک عمر روزه تنهایی

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

باغچه

چند وقتی است نیستی
دلواپسم
آخرین بار که دیدمت

گفتی خسته ای از این خاطره تکراری
و پر از شنیدن واژه هایی هستی نو


نکند گم شده ای
به کمی تکرارت
برای ساختن لانه کبوترها
پیوند شاخه هایی بارور به درخت سیب
و هرس این همه شاخه شک داشتم


فصل پاییز است
نگران آبیاری پاییزی باغچه ام
پرچین دلم هم که بماند

دیر وقتی است دیگر نمی توانم از پنجره باغچه را ببینم
چقدر این پنجره بی تو بلند شده است

این روزها بیشتر نقاشی می کنم
شاید نیاز به پنجره نداشته باشم
می دانم
اگر پنجره هم نباشد، باز باغچه هست

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

آن واژه پاک

زنگ ادبیات علی ساکت بود
در جمع، ولی انگار خودش تنها بود

معلم رو به علی کرد، گفت:
علی، درس دیروز صرف فعل بود و زمان
بلدی؟
خوانده ای؟

علی باز ساکت بود
انگار کشتیش غرق شده، محو تماشای افق، غصه اش پیدا بود

معلم به علی گفت:
نشنیدی؟
چه شده گنگ و منگی
ها! اینجایی!؟؟


علی اما آرام، با بغض گلو گفت:
فعل سه صورت دارد

گذشته آن ، دیروز است
از وا ژه ما، حاصل ساده تکرار من و او، لبریز است

حال، همین الان است
که در آن هر کسی، انگار به کا ری مشغول است

آینده آن، فرداهاست
مادرم می گوید، حاصل این روزهاست

باز سکوتش ممتد شد
معلم این بار اما، با کمی مهربانی گفت:
خوب ،علی، می گفتی
صرف کن فعلی را که در آن فاعل آن خود بودی

علی اما اینبار صدایش لرزید
زود نگاهش را ز معلم دزدید

کمی بعد گقت،
دیروز
من او را دوست داشتم
او مرا دوست داشت
ما همدیگر را دوست داشتیم

ساعت اما، هی گشت و گشت
گرمی آن دستها، سبزی آن روزها، آخر گذشت

بعد وقتِ اندکی، امروز شد

من او را دوست دارم
او آن غریبه را دوست دارد
آنها همدیگر را دوست دارند

لیک ترسم همه از فرداهاست
صرف این فعل حاصلش یک عمر تنهایی،مرگ همه رویاهاست

روز فردا اما، می دانم

من او را دوست خواهم داشت
او آن غریبه را دوست نخواهد داشت
آنها همدیگر را دوست نخواهند داشت

درکلاس همهمه ای گنگ برپا شد
معلم اما این بار ساکت شد، سکوتش ممتد شد


بعد با بغض فرو خورده به آرامی گفت:
علی، درک زمان آسان نیست
فعل افراد انگار وا ژه ای گویا نیست

صرف فعل تو، صرف فعل همه است
اگر آن فعل صرف نمی شد
آن پاک انکار نمی شد
تو پر از خاطره بودی
او پر از خاطره بود
.
.
من پر از خاطره بودم

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

تصمیم

تصمیم گرفته ام
دیگر
بی تفاوت نباشم
به شکستن دل موذن پیر
که از خالی بودن مسجد
ظهرها می ترسد

انگار بیاد اینبار
عشقم را
تقسیم کنم

چند وا ژه گرم بردارم برای نوشیدن
چند افق باور شفاف
یک بغل اصرار
چند باور کهنه اما انسانی
یک دل سیر خوشبینی
دعای تمام مادرا ن دنیا
که تنهایند

به مسجد خواهم رفت
سر راه
سهم ایمان همه آنهایی را که نیامده اند
خواهم برداشت
به خانه هایشان خواهم برد
بی جدل
با لبخند
تا خانه ها هم بوی مسجد بگیرد

در برگشت
کودکان را
به مسجد خواهم برد
تا مسجد ها هم کمی بوی خانه بگیرد


شعرهایم را به مغازه دار سر کوچه که اهل شعر است
خواهم فروخت
دارو خواهم خرید برای پیرزن همسایه


قول خواهم گرفت
از قصاب سر محل
به دوستی با همه گوسفندان

در بزنگاه
تردید و عشق
لبخند و گریه
ماندن و رفتن
به سکوت بین دو چشم
دستور شکست خواهم داد


به عشق دستور باروری ابرهای عقیم دانش
و بارش به تمدنهایی نو را

به بیماری صبع العلاج مادر مریم دستور علاج
تا لمس بی عشق را
که خوب نیست
تجربه نکند

من
به سجادیی سنتهای پاک قدیم سجده خواهم برد
انبوه رنگهای ایمان را به رسمیت خواهم شناخت
و باور خواهم کرد که ایمان می تواند
سبز باشد
ابی باشد
یا حتی گاهگاهی خاکستری
پر از تردید

هم صحبت باغبانها خواهم شد در زمستان
نقشه خواهیم کشید
برای گل کاری مرز بین کشورها
تا مینها دیگر ناآگاهانه
پاها را زخمی نکنند

کمک خواهم کرد
به حل مشکل شکیات نماز پدر
به عبور ماهیها از تور
به ترجمه باران

ممنوع خواهم کرد
عبور بدون مجوز دود را از ششها
تولید این همه گلهای پلاستیکی بی بو

یاد خواهم داد
به ویروسها حریم شخصی یعنی چه
به میکرویها درس اخلاق خواهم داد
و مفهوم رعایت حقوق دیگران
و هم زیستی مسالمت امیز را

یادم باشد اما سر راه
به ان دخترک تنها
که شک داشت میشود عشق را بین همه تقسیم کرد
بگویم سا عت چند خواهم رفت

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

آن روزها

پرده را به کناری می زنم
صحن دلم پیداست
ان دوردستها
شفاف
مثل همیشه صادق

کودکی ام آنجا زیر انبوهی از کادوهایی تولدم جا مانده

چند وقتی است
در این غربت کشدار
ریه هایم در خواهش بویی کاهگل دیوار خانه پدر میسوزد
بویی سبزی آب زده باغچه
و بوی مهربان دعای مادر

و پاهایم در اضطراب پرش روی دیوار همسایه
برای چیدن چند سیب کال

یادم هست
چایی دم کرده مادر آنروزها
آرامش در فنجان می ریخت

و خستگیی پدر در دود قلیانش
در زیر سایه درخت انار
در ان همه آفتاب تابستان
به سادگی گم می شد

لباس هایی که مادرم برایی هفت سالگیم خریده بود چقدر برایم کوچک شده است
و آرزوهایم که هر شب برای خودم مرور می کر دم
دور از چشم کنجکاو مادر

و من هنوز چند بیست به کمر بندهایی پدر بدهکارم

یک توقف
یک لبخند
به آرزوهای ساده و تکراری مادر
که هر وقت مهربان بود برایم می خواست

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سلام

سلام
باز
صبح است

ستارههایی وحشی به ترک تجاوز به بکارت تاریکی مجبور
ماه پی ولگردی
و خورشید، ناچار به ترک تجاوز به کوه
با اکراه
با رخوت
بی شوق

امروز باز برای من همان دیروزاست
همان روزی که امدنت برای همیشه دیر شد

می دانم باز می گویی حالم خوش نیست
می دانم
می دانم
حالم خوش نیست

می دانم
قرار بود خوب باشد

پیرزن فال گیر هم می گفت
بخت بلندی دارم

پیرمرد
آن پیرمرد عطار
یادت هست
که چلچله های شک در سقف خانه ایمانش لانه داشتن
می گفت
یکی مثل من بود چند سال بعد خوب شد
مثل اول
خوب
خوب

یکی دگر هم می گفت
باید تاریخ هر روز را در چشمانم یادداشت کنم
هر روز روز جدیدی است

می تواند آغاز شود
با یک منطق نو

مثل یک نقطه سر خط است
که معلم سر املا می گوید
نقطه، سر خط
یک جمله نو
شاید بی غلط
بی نمره بد، نمره رد

شاید اما باور نکنی
من هر روز در همان روزی متولد می شوم
که امدنت برای همیشه دیر شد

و
یک جمله تکرای
پس هر نقطه ، سر خط
تکرار
تکرار
و تکرار
می شود

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

باور

با خود گفتم
بعد از این همه دلتنگی
میشود ماند
میشود حجم داد
فکری را که در ان تکرار
آخرین مرحله زایش ان پاک بلند است

می شود شست
ژرفایی مبهم را با لبخند
میشود صبح زود بیدار شد
به یک گنگ خیال آلود گفت سلام
بعد شنید که جوابی دور
غلغلک می دهد خاطره را

می شود
هر کجا سایه ای هست
چند درخت ،
رختهای کودکی را آویزان کرد
بازی کرد

می شود
بعد یک لحظه تماشا به عقب
دلتنگ شد
به ان راز عجیب
که در باور یک لحظه نگاه می روید

می شود رفت سر یک کوه
در یک صحن مقدس
زیر یک تاک نشست
یک عمر قرآن خواند
شعر از بر کرد

می شود
شاید رفت به گورستان
پای یک قبر
که گم در یک قرن سکوت است انگار
نوشت دلتنگم

میشود گفت
در سادگی یک لبخند
عشق تلاقی دارد با عبور از منطق سرد پدر


می شود باور کرد
بی فلسفه گفت مادر عاقبت مرگ را می داند
هر روز صبح دل تنگ اذان است
دل تنگ نماز
رو به ترک دائم یک معصیت تکراری

می شود اما
آیا
باور کرد
باور داشت

می نشینم بی لبخند
ضربدری محو روی دستم می خندد
با خود گفتم
تولدت نزدیک است
کار تو نیست
که در این همه باور ، فریاد شوی

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

باران

امروز صبح باران بارید
و کمیابترین لحظه ذهنم
در ناودان جاری شد

احساس با ضرباهنگ مدام باران
از سقف دلم چکه می کرد

در سبکی سیال ذهن
زیر شوق تند رگبار شایدهایی مدام
خواهش
کودکانه به صحن خیال دوید


فصل دلتنگی است
فصل خانه تکانی ذهن
آشنایی دیروز می گفت:
باید پنجره ها را عوض کنم
رو به خاطرات گذشته باز می شود
دلگیر است

اما من فکر کوچم
از این همه شایدها و بایدها ساکت و تکراری
کلاغهای بی خبری
دل کاج را می لرزانند
باد بی خیال دل تنگی کاج موهایش را شانه می کند

صف دلتنگی پایانی ندارد
اگر از ایکاشهایی مبهم شروع شود
به شاید هایی مدام ختم

امسال سال عجیبی بود
مادر قلبش را عمل کرد در تنهایی
پدر چشمانش را در سکوت
پیرمردی که هر روز نمازش را سر وقت در مسجد سر کوچمان میخواند مرد

و من باز فراموش کردم
راز زیستن را بی عشق
به بحث بنیشنم
با دخترک نابینایی همسایه


یاد بگیرمحل معادله چند مجهولی را
بفهمم چند معادله چند مجهول قابل حل است

هنوز هر بر راه بیمارستان را گم میکنم
بند انداختن چمنها را فراموش
و بدتر هنوز به تئوری داروین شک دارم

باز جایی شکرش باقی است
همه نامه هایم را پست کرده ام
و هر روز سر یک ساعت
صندوق نامه را خالی

پستچی
آدرس نامه ها یم را از بر است
خطم را خوب می شناسد
و اصرارم را به نوشتن یک نامه تکراری

باران باز می بارد
مثل پارسال ؛ سال پش از پارسال ؛ مثل هر سال
سالی جدید در راه است
فراموش نکنم اداره پست فردا تعطیل است
نروم پشت در بمانم؛مثل پارسال؛ سال پش از پارسال

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

یک نفر مثل خودم

در یک
سرد بی تاب زمستان
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که به انگار دلم
باز میشد
به سرانجامی نیک

به حیاتی خلوت
که در آن

در ساده ترین ثانیها
در ترک خیس نگاه
پی یک خواهش تند
بعد یک لحظه سکوت
حرف اغاز می شد
و در ان گنگ خاموش
یک جمله تکراری
تکرار می شد
باز تکرار می شد
باز تکرار می شد

یک نفر مثل خودم
بست دری را
که در ان فصل درو دیر می شد
در خواهش یک سهره قناری
ساکن ان گندم زار

و شعاع برش یک داس تبصره می خورد
به درخواست یک کرم شب تاب

رویش هرز علف جایز بود
و مترسک سهم کلاغها را به عدالت تقسیم می کرد



یک نفر مثل خودم
بست دری را

رو به یک باغ که در آن

اذن درخت لازم بود
در چیدن آخرین میوه سال

و کال ها همیشه صاحب یک رایی
به آمدن پاییز
به برپایی یک جشن بلوغ

یک نفر مثل خودم
بست دری را