۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

آن روزها

پرده را به کناری می زنم
صحن دلم پیداست
ان دوردستها
شفاف
مثل همیشه صادق

کودکی ام آنجا زیر انبوهی از کادوهایی تولدم جا مانده

چند وقتی است
در این غربت کشدار
ریه هایم در خواهش بویی کاهگل دیوار خانه پدر میسوزد
بویی سبزی آب زده باغچه
و بوی مهربان دعای مادر

و پاهایم در اضطراب پرش روی دیوار همسایه
برای چیدن چند سیب کال

یادم هست
چایی دم کرده مادر آنروزها
آرامش در فنجان می ریخت

و خستگیی پدر در دود قلیانش
در زیر سایه درخت انار
در ان همه آفتاب تابستان
به سادگی گم می شد

لباس هایی که مادرم برایی هفت سالگیم خریده بود چقدر برایم کوچک شده است
و آرزوهایم که هر شب برای خودم مرور می کر دم
دور از چشم کنجکاو مادر

و من هنوز چند بیست به کمر بندهایی پدر بدهکارم

یک توقف
یک لبخند
به آرزوهای ساده و تکراری مادر
که هر وقت مهربان بود برایم می خواست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر