چند وقتی است نیستی
دلواپسم
آخرین بار که دیدمت
گفتی خسته ای از این خاطره تکراری
و پر از شنیدن واژه هایی هستی نو
نکند گم شده ای
به کمی تکرارت
برای ساختن لانه کبوترها
پیوند شاخه هایی بارور به درخت سیب
و هرس این همه شاخه شک داشتم
فصل پاییز است
نگران آبیاری پاییزی باغچه ام
پرچین دلم هم که بماند
دیر وقتی است دیگر نمی توانم از پنجره باغچه را ببینم
چقدر این پنجره بی تو بلند شده است
این روزها بیشتر نقاشی می کنم
شاید نیاز به پنجره نداشته باشم
می دانم
اگر پنجره هم نباشد، باز باغچه هست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
این روزا هیچی سر جای خودش نیست.چه بسا قبل تر هم اینگونه بود.اما ارتفاع پنجره خیلی کسها و خیلی جاها روز به روز افزون تر میشود.
پاسخ دادنحذفافرین به قلم و نویسنده.