در یک
سرد بی تاب زمستان
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که به انگار دلم
باز میشد
به سرانجامی نیک
به حیاتی خلوت
که در آن
در ساده ترین ثانیها
در ترک خیس نگاه
پی یک خواهش تند
بعد یک لحظه سکوت
حرف اغاز می شد
و در ان گنگ خاموش
یک جمله تکراری
تکرار می شد
باز تکرار می شد
باز تکرار می شد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که در ان فصل درو دیر می شد
در خواهش یک سهره قناری
ساکن ان گندم زار
و شعاع برش یک داس تبصره می خورد
به درخواست یک کرم شب تاب
رویش هرز علف جایز بود
و مترسک سهم کلاغها را به عدالت تقسیم می کرد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
رو به یک باغ که در آن
اذن درخت لازم بود
در چیدن آخرین میوه سال
و کال ها همیشه صاحب یک رایی
به آمدن پاییز
به برپایی یک جشن بلوغ
یک نفر مثل خودم
بست دری را
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
شعاع برش یک داس تبصره می خورد
پاسخ دادنحذفبه درخواست یک کرم شب تاب
فكر نميكني كرم شب تاب نماد شبه و اينجا داستان روزه؟
"در یک سرد بی تاب زمستان" فصل درو پاييزه يا زمستون؟
به نظر مياد مفهوم عميقي پشت اين شعره كه فقط خودت اونو حس ميكني يا در نظرته از ديد من خواننده چند تا كاريكلماتور قشنگه(مترسک سهم کلاغها را به عدالت تقسیم می کرد) كه پيش هم گذاشته شده يعني متن بايد كمي پخته بشه كمي هم آهنگ و نظم نياز داره هر چند كه سبكش اين نباشه