۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

باور

با خود گفتم
بعد از این همه دلتنگی
میشود ماند
میشود حجم داد
فکری را که در ان تکرار
آخرین مرحله زایش ان پاک بلند است

می شود شست
ژرفایی مبهم را با لبخند
میشود صبح زود بیدار شد
به یک گنگ خیال آلود گفت سلام
بعد شنید که جوابی دور
غلغلک می دهد خاطره را

می شود
هر کجا سایه ای هست
چند درخت ،
رختهای کودکی را آویزان کرد
بازی کرد

می شود
بعد یک لحظه تماشا به عقب
دلتنگ شد
به ان راز عجیب
که در باور یک لحظه نگاه می روید

می شود رفت سر یک کوه
در یک صحن مقدس
زیر یک تاک نشست
یک عمر قرآن خواند
شعر از بر کرد

می شود
شاید رفت به گورستان
پای یک قبر
که گم در یک قرن سکوت است انگار
نوشت دلتنگم

میشود گفت
در سادگی یک لبخند
عشق تلاقی دارد با عبور از منطق سرد پدر


می شود باور کرد
بی فلسفه گفت مادر عاقبت مرگ را می داند
هر روز صبح دل تنگ اذان است
دل تنگ نماز
رو به ترک دائم یک معصیت تکراری

می شود اما
آیا
باور کرد
باور داشت

می نشینم بی لبخند
ضربدری محو روی دستم می خندد
با خود گفتم
تولدت نزدیک است
کار تو نیست
که در این همه باور ، فریاد شوی

۲ نظر:

  1. میدونی دلتنگی برای ادمای دیگه یک بحثه و دلتنگی برای خودمون بحثی دیگر است.وای به روزی که ما دلتنگ خودمونیمو هیچ راه کاری براش نداریم.میشه اما و میشه باور داشت که روزی دلتنگیهایمان خاتمه میابند

    پاسخ دادنحذف
  2. دلم تنگه. نه برای خودم. هر روز چند بار در آینه خودم را تماشا می کنم و قربون صدقه خودم میرم. گاهی خودم با من حرف می زند در آینه. همیشه حرفاش شیرین نیست. من اما می دونم که همیشه درست می گه.
    دلم تنگه. نه برای خودم. تنها به اندازه یک آینه از من دور است. صدایش همیشه به من می رسد نه از سیم و دکل که از درون. و از همان راه صدایم را می شنود.
    دلم تنگه. نه برای خودم

    پاسخ دادنحذف