مریمی های لب طاقچه
که دوست افتابند
دلبند سایه
نگرانند
به دیوارهای کهنه گورستان
که بی ترک بود
وقتی
سایه ها گفتند
بمانند
تا این همه
خاطره در مبهم این خاک بمانند
تا آن سنگ که سرد است
گرم شود
با یک دست
با چند اشک
هروقت که دلتنگی؛ بسیار است
اینجا ؛من
لیک
در این بی خاطرگی
کوتاه اما بلند مینویسم
تا سکوت دردناکش
که گوش آزار است، سنگین
بشکند، بی تردید
آن دور گورستان
تا این پر حجم دیوارهای اتاقم
که عجیب بی نقصند و تنگ
باور کنند که مرگ
اینجا
با بودن آن مریمی های لب طاقچه
مرگ دیوارها است
که بی پنجره اند،
بی خواب
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه
مهربانی
هنوز،
آیا،
آنجا ،
قفس می کشند
کودکها
در نقاشیها
یا مهربان ترند آدمها با کاغذها،
کلاغ ها،
شکستنی ها ،
تو نگیرد دلت
من
لااقل من میدانم
مهربانی
در دارد تمام قفسهایت
که معلم گفت
باید بکشی
اجباری است
آیا،
آنجا ،
قفس می کشند
کودکها
در نقاشیها
یا مهربان ترند آدمها با کاغذها،
کلاغ ها،
شکستنی ها ،
تو نگیرد دلت
من
لااقل من میدانم
مهربانی
در دارد تمام قفسهایت
که معلم گفت
باید بکشی
اجباری است
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه
کبوتر
سپید بال ، دل ،کبوتر
به ترحم کدام صیاد
بی دانه کبوترکان
به نیم سوخته آشیان
تنهایند
جان،
بهاست دانه را ،اینجا
سپید سینه ات سرخ می خواهند
عریان،
پلشت بازهای
دریده چشمِ خشک چنگال
به نیش می کشند
کوچک اندامت
حریص،سیر صیادان
به سنگین، زشت، سکوت عابران
به سرخ خیابان
بسیار آرمیده اند
چینه، بی دانه، کبوتران
سپید بال ، دل ،کبوتر
تو را شوق به پرواز نیست
از ان خیابان
می دانم
وقتی
به آشیان
بی دانه کبوترکان
به دانه خواب می بینند
و تو را
جز سپید سینه است چیزی نیست
به ترحم کدام صیاد
بی دانه کبوترکان
به نیم سوخته آشیان
تنهایند
جان،
بهاست دانه را ،اینجا
سپید سینه ات سرخ می خواهند
عریان،
پلشت بازهای
دریده چشمِ خشک چنگال
به نیش می کشند
کوچک اندامت
حریص،سیر صیادان
به سنگین، زشت، سکوت عابران
به سرخ خیابان
بسیار آرمیده اند
چینه، بی دانه، کبوتران
سپید بال ، دل ،کبوتر
تو را شوق به پرواز نیست
از ان خیابان
می دانم
وقتی
به آشیان
بی دانه کبوترکان
به دانه خواب می بینند
و تو را
جز سپید سینه است چیزی نیست
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
خواب خرگوشی احساس
باورت هست
انقدر کوتاه است
دیوار دلم
شوق پرش دارد
از این بی در و پیکر
بعد یک آن
خواب خرگوشی احساس
خس خس سینه تردید
خاک خورده
غم بی کسیم
انقدر کوتاه است
دیوار دلم
شوق پرش دارد
از این بی در و پیکر
بعد یک آن
خواب خرگوشی احساس
خس خس سینه تردید
خاک خورده
غم بی کسیم
۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه
آدرس خانه
کاش مادر
باورش بود
بیشتر گم می شوم
وقتی بزرگتر میشوم
آدرس خانه را
که پر از بویش بود
سنجاق به تنهای هایم می کرد
آنجا
ترک اگر می خورد
چیزی
وقتی
حادثه ای
کار بی بارانی بود
یا عابری دور
که برای دلخوشی خودش
روی حجم بی حوصله سیمان
غرور پا خورده خاک
یا سنگی نقاشی شده در بی خاطره گی
کمی تنهایی
کمی ایکاش
کمی حسرت دم کرده می پاشد
هر چه بود
آنجا همیشه برای عابری دور
سایه ای بود
آنجا کسی گم نمی شد
یا اگر در پچ پچ بی هنگام همسایه گم می شد
زود پیدا می شد
این روزها بی پچ پچ همسایه ها گم می شوم
هر بار از آرام گورستانی سر بدر می ارم
کاش مادر
آدرس خانه اش را
سنجاق به تنهای هایم می کرد
باورش بود
بیشتر گم می شوم
وقتی بزرگتر میشوم
آدرس خانه را
که پر از بویش بود
سنجاق به تنهای هایم می کرد
آنجا
ترک اگر می خورد
چیزی
وقتی
حادثه ای
کار بی بارانی بود
یا عابری دور
که برای دلخوشی خودش
روی حجم بی حوصله سیمان
غرور پا خورده خاک
یا سنگی نقاشی شده در بی خاطره گی
کمی تنهایی
کمی ایکاش
کمی حسرت دم کرده می پاشد
هر چه بود
آنجا همیشه برای عابری دور
سایه ای بود
آنجا کسی گم نمی شد
یا اگر در پچ پچ بی هنگام همسایه گم می شد
زود پیدا می شد
این روزها بی پچ پچ همسایه ها گم می شوم
هر بار از آرام گورستانی سر بدر می ارم
کاش مادر
آدرس خانه اش را
سنجاق به تنهای هایم می کرد
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
صدای تیشه
کوه ، از خورشید انگار بلند تر است
در این آغاز ظلمت
دستانم خالی است
و تاول اجدادی بر پا هایم
پر درد
سکوت شب را صدایی میشکند
با غرور
به سترگ سینه کش کوه نگاه می کنم
صدای تیشه ای می اید
در این آغاز ظلمت
دستانم خالی است
و تاول اجدادی بر پا هایم
پر درد
سکوت شب را صدایی میشکند
با غرور
به سترگ سینه کش کوه نگاه می کنم
صدای تیشه ای می اید
۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه
معنی
وقتی
اشک نگاه آب را شکست
به التماس دستی بغض کرد
پهنترین شانه های صبر لرزید
باران از انحنای شفق آویزان
گامهای تردید سنگین شد
در گرگ و میش تنهایی
غروری به مه فرو رفت
باد
که در گذار آنجا بود
با بهت آرام به ابر گفت
میدانی
کاش سبک می شد
بعد از این همه باریدن
تا کوچ ممکن
تا بودن او معنی
ابر
که در بارش با مرد همراه بود
گفت
می دانی
سالهاست هست اینجا
بی کوچ ، بارانی
تا عشق معنی
باد رفت
ابر با مرد تا صبح بارید
اشک نگاه آب را شکست
به التماس دستی بغض کرد
پهنترین شانه های صبر لرزید
باران از انحنای شفق آویزان
گامهای تردید سنگین شد
در گرگ و میش تنهایی
غروری به مه فرو رفت
باد
که در گذار آنجا بود
با بهت آرام به ابر گفت
میدانی
کاش سبک می شد
بعد از این همه باریدن
تا کوچ ممکن
تا بودن او معنی
ابر
که در بارش با مرد همراه بود
گفت
می دانی
سالهاست هست اینجا
بی کوچ ، بارانی
تا عشق معنی
باد رفت
ابر با مرد تا صبح بارید
۱۳۹۰ تیر ۲۸, سهشنبه
نقطه، سر خط،
باز، صبح است، انگار
ماه می رود پی ولگردی
خورشید به غرور به اوج
تقویم ساکت به عدد سازی مشغول
سیگاری نیمه لخت
به سوگ تمام سیگارهایی شب مرده
در بزنگاه تابش نور
روی رخوت چشمانی نیمه باز
می سوزد
دمپایی های بی حوصله
خسته از تکرار هر روزه یک مسیر
زیر تخت پنهان
پیرزن فال گیر از لای پنجره داد می زند
هر روز صبح،
مثل یک نقطه سر خط است
که معلم سر املا می گوید
نقطه، سر خط،
آغاز است
حتی اگر چلچله ها بی خبر کوچ کنند
در پیچ کوچه که گم میشود می گوید
بخت بلندی داری
کاغذها زود ورق می خورند
نقطه، سر خط،
باز، صبح است، انگار
ماه می رود پی ولگردی
خورشید به غرور به اوج
تقویم ساکت به عدد سازی مشغول
سیگاری نیمه لخت
به سوگ تمام سیگارهایی شب مرده
در بزنگاه تابش نور
روی رخوت چشمانی نیمه باز
می سوزد
دمپایی های بی حوصله
خسته از تکرار هر روزه یک مسیر
زیر تخت پنهان
پیرزن فال گیر از لای پنجره داد می زند
هر روز صبح،
مثل یک نقطه سر خط است
که معلم سر املا می گوید
نقطه، سر خط،
آغاز است
حتی اگر چلچله ها بی خبر کوچ کنند
در پیچ کوچه که گم میشود می گوید
بخت بلندی داری
کاغذها زود ورق می خورند
نقطه، سر خط،
باز، صبح است، انگار
۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه
هیمنه تنهای
در مسیر صدایی
بی چشم پیرمرد
به شکستن مهر فرشته
نیمش
در مسجد به خاک تیمم می برد
نیمش
در هیمنه تنهایش می سوخت
بی سایه پیرمرد
عصایش را برداشت
مرگ را به دنبال بود
به کویر
به آخرین علاج
بی چشم پیرمرد
به شکستن مهر فرشته
نیمش
در مسجد به خاک تیمم می برد
نیمش
در هیمنه تنهایش می سوخت
بی سایه پیرمرد
عصایش را برداشت
مرگ را به دنبال بود
به کویر
به آخرین علاج
۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه
شکست
بعد از این همه فریاد
خواب تاریخی این کوچه اجدادی من پابرجاست
لااقل شکر
دل که شکست ، ترکش ناپیداست
خواب تاریخی این کوچه اجدادی من پابرجاست
لااقل شکر
دل که شکست ، ترکش ناپیداست
۱۳۹۰ تیر ۷, سهشنبه
دخترای نه نه فردا
وقتی دخترای نه نه فردا
باباشون رفت
اونقده کوچیک بودن که انگاری
دلاشون تنگ پدر خیلی نشد
نه نه فراد
مهربون قد خدا
صب زود دونه می داد به کفترا
روزا پدر می شد
کار می کرد
شبا مادر می شد
خورشتشو بار می کرد
تا چند بهار اومد
به خونشون سرک کشید
زمستونای خیلی سرد دهشون
دور چشایی نه نه فرداشون
نقاشیهای کج و معوجی کشید
سه تاشون، بزرگترها
عاشق شدن به غریبه ها
آخرش ،
آخر کار، نوبت آخری رسید
اون آخری زبر و زرنگ
با چشای خیلی قشنگ
موهای خیلی بلند
دلش می خواست یکی باشه
بره تو چشمه ها باهاش شنا کنه
ماه گرفتگی پشتشو
یواشکی بهش نشون بده
وقتی شبا میاد خونه
تمون تنگ تنش کنه
شبای خیلی سرد چله اون
اول بره تو رختخواب
لحافشو گرم خونه
وقتی می خواد بره به مستراح
آفتابه رو جلدی براش آب بکنه
بعد بگه، ناز خانومی ، نترسیا
تا کارت تموم بشه
می مونم این دور و برا
اما انگاری نه نه فردا تو دلش
غصه ای پیدا شده
این روزا نه نه فردا گریه هاش
روی سجاده
کمی بیشتر از قبل شده
صحبتاشم با خدا
تازگی ها
پر رمز و راز شده
انگاری
زخم نبودن پدر دوباره تازه تر شده
همش می گفت به آخری
لب چشمه تنهایی
یه وقت نری
وقتی می ری کوزه رو آب بکنی
هوس شنا تو چشمه نکنی
آب اگه ریخت رو ساق پات
جلدی پاتو پس می کشی
شیطونو لعنت می کنی
چشمه جادو بلده
اگه بری شنا کنی
تو گوشتات آب میکنه
بین آدما،
حسابی تنهات می کنه
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت ، میگن
تو شهرشون
تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا
آب سرد و آب گرمشم جدا
فانوسا نفت نمیخوان
آویزونن تو کوچهها
آدمای کدخدا
شبها خورشید می یارند تو خونهها
شبای سرد زمستنون, شبای گرم تابستون
شبای نم دار بهاری, شبای غم دار پاییزی
یه نفر میاد تو خونه،
تو یه جعبه
حال دنیا رو میگه
نصیحتهای کد خدا به جوونا می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن قشنگیهای شهرشون رو دید بزن می گفت ، میگن تو شهرشون تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا آب سرد و آب گرمشم جدا فانوسا نفت نمیخوان آویزونن تو کوچهها آدمای کدخدا شبها خورشید می یارند تو خونهها گریه مال آدمها نیست مال ابراست شب یلدا آنجا وسط فصل گرماست اون آخری زبر و زرنگ رو پرچین های کاهگلی این پا و اون پا هی می کرد روزا با پروانه ها پرستوها گاهی هم یواشکی با یک عروسک محرم راز شکل بابا حرف میزد درد دل میکرد می پرسید پروانه ها ، پرستوها، عروسکم شما هم عاشق می شین دلتون تنگ دو تا چشم ندیده هم میشه بهم بگین اگه اون که آشناست اما انگاری نیست توی این دور و برا یه وقت نیاد یا که دیر بکنه چکار کن دل به دریا بزن برام تو شهر دور میدونین مهربونه اما خوب سرش شلوغ انگاری
باباشون رفت
اونقده کوچیک بودن که انگاری
دلاشون تنگ پدر خیلی نشد
نه نه فراد
مهربون قد خدا
صب زود دونه می داد به کفترا
روزا پدر می شد
کار می کرد
شبا مادر می شد
خورشتشو بار می کرد
تا چند بهار اومد
به خونشون سرک کشید
زمستونای خیلی سرد دهشون
دور چشایی نه نه فرداشون
نقاشیهای کج و معوجی کشید
سه تاشون، بزرگترها
عاشق شدن به غریبه ها
آخرش ،
آخر کار، نوبت آخری رسید
اون آخری زبر و زرنگ
با چشای خیلی قشنگ
موهای خیلی بلند
دلش می خواست یکی باشه
بره تو چشمه ها باهاش شنا کنه
ماه گرفتگی پشتشو
یواشکی بهش نشون بده
وقتی شبا میاد خونه
تمون تنگ تنش کنه
شبای خیلی سرد چله اون
اول بره تو رختخواب
لحافشو گرم خونه
وقتی می خواد بره به مستراح
آفتابه رو جلدی براش آب بکنه
بعد بگه، ناز خانومی ، نترسیا
تا کارت تموم بشه
می مونم این دور و برا
اما انگاری نه نه فردا تو دلش
غصه ای پیدا شده
این روزا نه نه فردا گریه هاش
روی سجاده
کمی بیشتر از قبل شده
صحبتاشم با خدا
تازگی ها
پر رمز و راز شده
انگاری
زخم نبودن پدر دوباره تازه تر شده
همش می گفت به آخری
لب چشمه تنهایی
یه وقت نری
وقتی می ری کوزه رو آب بکنی
هوس شنا تو چشمه نکنی
آب اگه ریخت رو ساق پات
جلدی پاتو پس می کشی
شیطونو لعنت می کنی
چشمه جادو بلده
اگه بری شنا کنی
تو گوشتات آب میکنه
بین آدما،
حسابی تنهات می کنه
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن
قشنگیهای شهرشون رو دید بزن
می گفت ، میگن
تو شهرشون
تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا
آب سرد و آب گرمشم جدا
فانوسا نفت نمیخوان
آویزونن تو کوچهها
آدمای کدخدا
شبها خورشید می یارند تو خونهها
شبای سرد زمستنون, شبای گرم تابستون
شبای نم دار بهاری, شبای غم دار پاییزی
یه نفر میاد تو خونه،
تو یه جعبه
حال دنیا رو میگه
نصیحتهای کد خدا به جوونا می گفت بیا برو به خواهرت سری بزن قشنگیهای شهرشون رو دید بزن می گفت ، میگن تو شهرشون تو هر خونه یکی چشمه گذاشته کدخدا آب سرد و آب گرمشم جدا فانوسا نفت نمیخوان آویزونن تو کوچهها آدمای کدخدا شبها خورشید می یارند تو خونهها گریه مال آدمها نیست مال ابراست شب یلدا آنجا وسط فصل گرماست اون آخری زبر و زرنگ رو پرچین های کاهگلی این پا و اون پا هی می کرد روزا با پروانه ها پرستوها گاهی هم یواشکی با یک عروسک محرم راز شکل بابا حرف میزد درد دل میکرد می پرسید پروانه ها ، پرستوها، عروسکم شما هم عاشق می شین دلتون تنگ دو تا چشم ندیده هم میشه بهم بگین اگه اون که آشناست اما انگاری نیست توی این دور و برا یه وقت نیاد یا که دیر بکنه چکار کن دل به دریا بزن برام تو شهر دور میدونین مهربونه اما خوب سرش شلوغ انگاری
۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
بی رنگی
لب ترک خورده زمین
به طعنه
انگار ، می خندد
چند ابر نقاشی می کنم
با حسرتی ماندگار
به خواهشیِ کم سو،
آمیخته
روی بی رحمی آسمان
برای دلخوشی
باغچه
باغبان
کوهستان
و آن خیابان دراز بی انتها
پر از چنارهای صبور
در این هرم تابستان
که رنگ فروشهای دورگرد بسیارند
عکس یک عابر دور
روی خاک خورده قاب پنجره
خواهم کشید
حکم فرجام یک انتظار
آغوش نیمه کا ره ام را، هم
به رویا، تمام خواهم کرد
چه خوش رنگ است
حتی در بی رنگی نبودنت
به طعنه
انگار ، می خندد
چند ابر نقاشی می کنم
با حسرتی ماندگار
به خواهشیِ کم سو،
آمیخته
روی بی رحمی آسمان
برای دلخوشی
باغچه
باغبان
کوهستان
و آن خیابان دراز بی انتها
پر از چنارهای صبور
در این هرم تابستان
که رنگ فروشهای دورگرد بسیارند
عکس یک عابر دور
روی خاک خورده قاب پنجره
خواهم کشید
حکم فرجام یک انتظار
آغوش نیمه کا ره ام را، هم
به رویا، تمام خواهم کرد
چه خوش رنگ است
حتی در بی رنگی نبودنت
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه
چوب خط زمان
زمان در ذهنم یخ زده
اما
چوب خط می اندازد بر پیشانیم
به اصرار
سلامم را به یادگار بردار
بی منت است
من از کودکیم
وقتی درهای همسایه ها باز بود
برای شب نشینی
زنگ بر در نبود ،کوبه بود
بود اما برای آمدن بود
سلامهای معصومانه بسیار به یادگار دارم
من گاهی خودم به خودم
در آینه سلام میکنم
تا سکوت چشمانم بشکند
نترس
آسمان هر شب ستاره می زاید
و من تنها
به سوگ ستاره خویش خواهم گریست
اما
چوب خط می اندازد بر پیشانیم
به اصرار
سلامم را به یادگار بردار
بی منت است
من از کودکیم
وقتی درهای همسایه ها باز بود
برای شب نشینی
زنگ بر در نبود ،کوبه بود
بود اما برای آمدن بود
سلامهای معصومانه بسیار به یادگار دارم
من گاهی خودم به خودم
در آینه سلام میکنم
تا سکوت چشمانم بشکند
نترس
آسمان هر شب ستاره می زاید
و من تنها
به سوگ ستاره خویش خواهم گریست
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
خوش به حال نمکی
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
بی فرش می نشیند
هر روز ظهر
رو به روی مسجد
به همه سلام می کند
با یک لحن
و خدا را شکر می کند
بی وقفه
به خاطر سردی آبی
که در پای چنار امام زاده جاریست
گنجشکها می دانند کی نهار می خورد
نان سنگگ و پنیرش را دوست دارند
آن زن سر کوچه
که زنها به او سلام نمی کنند
مردها فقط
وقتی در کوچه تنهاست،با او مهربانند
پدرش پارسال مرده
مادرش مسلول است
برادرش که هم سن من است
هیچ وقت از بوفه مدرسه کیک نمی خرد
اما ریاضی را بیست می گیرد
آن زن
فقط به او و تنها به او
سلام می کند
نمکی دم خانه آنها هم می نشند
چایی آنها را هم می خورد
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
حتما به بهشت می رود
هم مهربان است
هم ساده
بی فرش می نشیند
هر روز ظهر
رو به روی مسجد
به همه سلام می کند
با یک لحن
و خدا را شکر می کند
بی وقفه
به خاطر سردی آبی
که در پای چنار امام زاده جاریست
گنجشکها می دانند کی نهار می خورد
نان سنگگ و پنیرش را دوست دارند
آن زن سر کوچه
که زنها به او سلام نمی کنند
مردها فقط
وقتی در کوچه تنهاست،با او مهربانند
پدرش پارسال مرده
مادرش مسلول است
برادرش که هم سن من است
هیچ وقت از بوفه مدرسه کیک نمی خرد
اما ریاضی را بیست می گیرد
آن زن
فقط به او و تنها به او
سلام می کند
نمکی دم خانه آنها هم می نشند
چایی آنها را هم می خورد
خوش به حال نمکی
هم مهربان است
هم ساده
حتما به بهشت می رود
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
شانه بی هق هق
شانه ای، جایی
برای تکیه دادن نیست
در خاطرات
به هق هق مشغولند
آنجا همه شانه ها
و صورتها محوند در ایکاشها
تکیه می کنم
به رویاهایم
آنجا هنوز
شانه هایی هست
برای زیر باران
بی هق هق قدم زدن
و صورتهایی
برای از باران
خودِ باران
خیس شدن
برای تکیه دادن نیست
در خاطرات
به هق هق مشغولند
آنجا همه شانه ها
و صورتها محوند در ایکاشها
تکیه می کنم
به رویاهایم
آنجا هنوز
شانه هایی هست
برای زیر باران
بی هق هق قدم زدن
و صورتهایی
برای از باران
خودِ باران
خیس شدن
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
خوابهایم
احساس تا خفه شدن بالا آمده است
پیر شد رفت
دلم را می گویم
دندانهایم
طعم سیب ترد می خواهد
برای هبوطی دوباره
سادگی هایم ترک خورده
دایه خاطرات بند زنی می کند
این شکسته، آشفته بی مقدار را
فقط
زمزمهای عاشقانه
کارگران معا دن زغال سنگ
که بی نورند
و هم درد
را از بر می کندم
در این عصر پاییزی
که برگها می ریزند
به در آغوش کشیدن درخت حیاتمان
باید برخیزم
خوابهایم بیداریم را آشفته می کند
به حال عروسکهای خیمه شب بازی هم
دلم می سوزد
پیر شد رفت
دلم را می گویم
دندانهایم
طعم سیب ترد می خواهد
برای هبوطی دوباره
سادگی هایم ترک خورده
دایه خاطرات بند زنی می کند
این شکسته، آشفته بی مقدار را
فقط
زمزمهای عاشقانه
کارگران معا دن زغال سنگ
که بی نورند
و هم درد
را از بر می کندم
در این عصر پاییزی
که برگها می ریزند
به در آغوش کشیدن درخت حیاتمان
باید برخیزم
خوابهایم بیداریم را آشفته می کند
به حال عروسکهای خیمه شب بازی هم
دلم می سوزد
سقف کویر
ابر آمد
باران بارید
تنها
اما
به نقاطی که سبز بود
کویر
در نبود آن بخشش یکسان
کویر
باقی ماند
اما شب
در سخاوت آسمان
کویر
پر از ستاره شد
در جنگل
ابر ستاره را پوشانید
در گرگ و میش صبح
در حاشیه لخت کویر
موذن
نماز می خواند
در عمق جنگل
هیزم شکن
آتش روشن می کرد
سقف کویر انگار به خدا نزدیکتر بود
باران بارید
تنها
اما
به نقاطی که سبز بود
کویر
در نبود آن بخشش یکسان
کویر
باقی ماند
اما شب
در سخاوت آسمان
کویر
پر از ستاره شد
در جنگل
ابر ستاره را پوشانید
در گرگ و میش صبح
در حاشیه لخت کویر
موذن
نماز می خواند
در عمق جنگل
هیزم شکن
آتش روشن می کرد
سقف کویر انگار به خدا نزدیکتر بود
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
تمام ترس من
چشمهایم غرق شده
آسمان
باورِ بارانش کم رنگ است
دهقانان نگران
طالع بینی درب قلباب می کند
به اصرار می گوید
سال اسب است امسال
سال باران
خوش به متولدین جوزا
همسایه از درد دندان می نالد
هر شب دعا می خواند
مرد دندانساز بیکار است
و خدا در تعجب
از تمام چیزهایی روز مره می ترسم
از قانون جاذبه واهمه دارم
و شک دارم
به ماندگاری دایمی برفهای قطب شمال
اگر باران نمی آید
نگران باغچه می شوم
اگر می اید نگران نفس کشیدن کرمهای خاکی
فصل پوست اندازی مارها نزدیک است
کرمهای ابریشم
اما
خیال پروانه شدن ندارند
انگار
پروانه بودن سخت است
این روزها
کرمها هم خانه دارند
هم راه هایشان کوتاه تراست
و در زندان هم آزاد ترند
هر واژه جزئی از مرا با خود می برد
روحم خالی می شود
جسمم را به دوره گردان
حراج خواهم کرد
اما گوشهایم را نگه خواهم داشت
به آن واعظ آشنا خواهم داد
تا بیشتر خودش را بشنود
و لبخندم را به مجسمه آهنی وسط شهر
که از پایان جنگ تا کنون نخندیده است
تمام ترس من این است
به همه چیز؛ یکسان عادت کنم
آسمان
باورِ بارانش کم رنگ است
دهقانان نگران
طالع بینی درب قلباب می کند
به اصرار می گوید
سال اسب است امسال
سال باران
خوش به متولدین جوزا
همسایه از درد دندان می نالد
هر شب دعا می خواند
مرد دندانساز بیکار است
و خدا در تعجب
از تمام چیزهایی روز مره می ترسم
از قانون جاذبه واهمه دارم
و شک دارم
به ماندگاری دایمی برفهای قطب شمال
اگر باران نمی آید
نگران باغچه می شوم
اگر می اید نگران نفس کشیدن کرمهای خاکی
فصل پوست اندازی مارها نزدیک است
کرمهای ابریشم
اما
خیال پروانه شدن ندارند
انگار
پروانه بودن سخت است
این روزها
کرمها هم خانه دارند
هم راه هایشان کوتاه تراست
و در زندان هم آزاد ترند
هر واژه جزئی از مرا با خود می برد
روحم خالی می شود
جسمم را به دوره گردان
حراج خواهم کرد
اما گوشهایم را نگه خواهم داشت
به آن واعظ آشنا خواهم داد
تا بیشتر خودش را بشنود
و لبخندم را به مجسمه آهنی وسط شهر
که از پایان جنگ تا کنون نخندیده است
تمام ترس من این است
به همه چیز؛ یکسان عادت کنم
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
ان ور مرزها
من در مرگ
به مرزهایی دور رفتم
معلمی بود آنجا
شاگردانش او را حضور، غیاب می کردند
و مامایی که خودش می زایید
هر بار کودکی مرده
احساس بیگاری فلسفه می کرد
همه در ابهام
شک
بازتاب اشیاء را در روح می دید
لذت
بازتاب روح را دراشیاء مزمزه می کرد
علت پایانی غایب بود
مسیح زنها را دوست داشت
و می گفت
ساده بیاندیشید
مداد در تقابل با کاغذ
ذهن زمان را تاریخ نگاری می کرد
و در خیال انگار
چیزی نو می نوشت
اما باز هنوز
در مصر فرعون اهرام می ساخت
با تیر آهن
ملات بتن
چند ملیون برده شاد
اندکی دموکراسی
و نمرود بر روی نیل پل می زد
جراحی زبر دست
با حواس پنج گانه
عقل را تشریح می کرد
و از ضربان تند عشق غافل بود
در دور دست
پیرمردی با روح کودکیش گرم صحبت
چایی می نوشید
و هر از چند گاهی می خندید
در افق محو فلسفه
حکیمان حاکم شهر
به دنبال فقیر می گشتند
تا عینیت فقررا با او به جدل بنشینند
مادری در اندیشه عشق
پشت به پدر خوابیده بود
پدر رو به دیوار
به قاب عکس خالی زل زده بود
امام زاده ها
دلواپس اندیشه ها
زیارت را ارزان کرده بودند
دخترکی برهنه در معبد
احساس شرم نمی کرد
پیر زنی پیچده در جامه از خجالت سکسکه می کرد
من در مرگ
به مرزهای دور رفتم
آنجا
سوال از جواب سختر بود
و مردم برای آرامش شوکران می نوشیدند
آری اینچنین
من سالهاست مرگ را زندگی کرده ام
به مرزهایی دور رفتم
معلمی بود آنجا
شاگردانش او را حضور، غیاب می کردند
و مامایی که خودش می زایید
هر بار کودکی مرده
احساس بیگاری فلسفه می کرد
همه در ابهام
شک
بازتاب اشیاء را در روح می دید
لذت
بازتاب روح را دراشیاء مزمزه می کرد
علت پایانی غایب بود
مسیح زنها را دوست داشت
و می گفت
ساده بیاندیشید
مداد در تقابل با کاغذ
ذهن زمان را تاریخ نگاری می کرد
و در خیال انگار
چیزی نو می نوشت
اما باز هنوز
در مصر فرعون اهرام می ساخت
با تیر آهن
ملات بتن
چند ملیون برده شاد
اندکی دموکراسی
و نمرود بر روی نیل پل می زد
جراحی زبر دست
با حواس پنج گانه
عقل را تشریح می کرد
و از ضربان تند عشق غافل بود
در دور دست
پیرمردی با روح کودکیش گرم صحبت
چایی می نوشید
و هر از چند گاهی می خندید
در افق محو فلسفه
حکیمان حاکم شهر
به دنبال فقیر می گشتند
تا عینیت فقررا با او به جدل بنشینند
مادری در اندیشه عشق
پشت به پدر خوابیده بود
پدر رو به دیوار
به قاب عکس خالی زل زده بود
امام زاده ها
دلواپس اندیشه ها
زیارت را ارزان کرده بودند
دخترکی برهنه در معبد
احساس شرم نمی کرد
پیر زنی پیچده در جامه از خجالت سکسکه می کرد
من در مرگ
به مرزهای دور رفتم
آنجا
سوال از جواب سختر بود
و مردم برای آرامش شوکران می نوشیدند
آری اینچنین
من سالهاست مرگ را زندگی کرده ام
۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
جرم
از سمت کدام قبیله می آیی
اینجا زندانبانهایش
از زندان خسته
در گورستان لانه دارند
با کدام حنجره می خوانی
اینجا بیداد به داد آمده است
از سخاوت شلاقهای لخت
از کدام غریزه می گویی
اینجا فقر در حجله عروسکان چهار ده ساله
هر شب بی شرم
به نوبت هم اغوشی نشسته
از سخاوت کدام دستان باز می گویی
اینجا کودکان یتیم
دستانی زبر می بینند
در گذرگاهای طولانی هر روزشان
به سمت مادرانشان دراز
و مادرانشان به شرم و ناچاری
کدام واژه ناب بر لب داری
اینجا تمام واژه پاک
در چشمان به خون نشسته مردان قبیله
دو دو میزنند
و در پچ پچ شبانه صاحبانِ غریبه قبیله اسیرند
از سمت کدام قبیله می آیی
بویی نسیم میدهی
اینجا غریبی
بودنت اینجا جرم است
جرم است
جرم
اینجا زندانبانهایش
از زندان خسته
در گورستان لانه دارند
با کدام حنجره می خوانی
اینجا بیداد به داد آمده است
از سخاوت شلاقهای لخت
از کدام غریزه می گویی
اینجا فقر در حجله عروسکان چهار ده ساله
هر شب بی شرم
به نوبت هم اغوشی نشسته
از سخاوت کدام دستان باز می گویی
اینجا کودکان یتیم
دستانی زبر می بینند
در گذرگاهای طولانی هر روزشان
به سمت مادرانشان دراز
و مادرانشان به شرم و ناچاری
کدام واژه ناب بر لب داری
اینجا تمام واژه پاک
در چشمان به خون نشسته مردان قبیله
دو دو میزنند
و در پچ پچ شبانه صاحبانِ غریبه قبیله اسیرند
از سمت کدام قبیله می آیی
بویی نسیم میدهی
اینجا غریبی
بودنت اینجا جرم است
جرم است
جرم
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه
راه باریک
کوتاه می نویسم
اما ساده
که باور کنی
نگران سرماخوردگی آن کودک دوره گردم
که می گفتی
از تمام دغدغه های بقراط و ارسطو مهم تر است
وقتی در انبوه جنگل
به دنبال درخت گم شدم
گفتی
سوال هایی هست از عمر آدمیان طولانی تر
اما جوابشان تنها
در سادگی سفره کوچک ماست
در عطر ریحان سر سفره
یا در آرامش یک سلام کوچک صبحگاهی
آن روزها
که هنوز اینجا
طعمشان هر روز نوبرانه است
می گفتی
اگر روزی در یک دو راهی
با باور رفتن شک کردم
بی فکر
بی نذر و نیاز
راه باریکتر را بگیر و برو
آنجا مزرعه ها بکر ترند
و هنوز چشمانی هست
که بی تفکر به تمام رهگذران
یکسان می خندند
خلاصه بگویمت
اما ساده
اگر هنوز
برای یاس حیاتمان
که پاییز برایش لالایی میخواندی
تا زودتر خوابش ببرد
و یا آن چلچله
که هر سال اول بهار از او قول می گرفتی
سال بعد همین موقع همین جا
و تمام زمستان نگرانش بودی
دلت تنگ میشود
هر کجا هستی
صبر کن
ما در ابتدایی آن راه باریکم
کلی عطرریحان تازه هم دارم
اما ساده
که باور کنی
نگران سرماخوردگی آن کودک دوره گردم
که می گفتی
از تمام دغدغه های بقراط و ارسطو مهم تر است
وقتی در انبوه جنگل
به دنبال درخت گم شدم
گفتی
سوال هایی هست از عمر آدمیان طولانی تر
اما جوابشان تنها
در سادگی سفره کوچک ماست
در عطر ریحان سر سفره
یا در آرامش یک سلام کوچک صبحگاهی
آن روزها
که هنوز اینجا
طعمشان هر روز نوبرانه است
می گفتی
اگر روزی در یک دو راهی
با باور رفتن شک کردم
بی فکر
بی نذر و نیاز
راه باریکتر را بگیر و برو
آنجا مزرعه ها بکر ترند
و هنوز چشمانی هست
که بی تفکر به تمام رهگذران
یکسان می خندند
خلاصه بگویمت
اما ساده
اگر هنوز
برای یاس حیاتمان
که پاییز برایش لالایی میخواندی
تا زودتر خوابش ببرد
و یا آن چلچله
که هر سال اول بهار از او قول می گرفتی
سال بعد همین موقع همین جا
و تمام زمستان نگرانش بودی
دلت تنگ میشود
هر کجا هستی
صبر کن
ما در ابتدایی آن راه باریکم
کلی عطرریحان تازه هم دارم
۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه
خاطرات کهن
به پستانهایی ماسیده خاطرات کهن
کودکیم آویزان
گوشهایم لال از شنیدن
اندرزهایی ساعت
چشمانم
به کاوش برزخ دیروز
به تاریکی نشسته
و ذهن خسته
به پاسخ
تا کی به آمیزش با این پیرزن فرتوت
کودکیم آویزان
گوشهایم لال از شنیدن
اندرزهایی ساعت
چشمانم
به کاوش برزخ دیروز
به تاریکی نشسته
و ذهن خسته
به پاسخ
تا کی به آمیزش با این پیرزن فرتوت
۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه
شکار دریا
مرد به شکار دریا می رفت
دریا بی احساس ، سرد ، در سکوت
با ان همه وسعت بی معنی
دریا
بی حو صله
تخته های یک لنج شکسته
کنجکاو به بازی با موج هایش
را به ساحل می کوفت
ثانیه در ذهن یک کلبه دور
آمدن لنج را می شمرد
دریا بی دغدغه
با ان همه عمق بی مقدار
غرق شدن
سبک ترین سنگ ریزه
نا امید
دور از ساحل را
تماشا می کرد
مرد به شکار دریا می رفت
و با آخرین پسمانده نور خورشید
بر ساحل
پر از واژه هایی شور
تور میبافت
تا دریا را به تور بیاندازد
غروری به گل مانده
در لختی نیاز آلوده مه گم می شد
و در تنفس شهوتناک نفسهایی خیس دریا
پایه های امید یک فانوس دریایی زنگ می زد
مرد به شکار دریا می رفت
دریا
صدفهایی شکسته بی مقدار به جا مانده از سفرهایی رنگینش را
به دامن سرد مرد میریخت
مرد به شکار دریا می رفت
دریا به شکار مرد می امد
.
.
.
چند فانوس
در دلهره شب
به دنبال مرد می گشت
دریا بی احساس ، سرد ، در سکوت
با ان همه وسعت بی معنی
دریا
بی حو صله
تخته های یک لنج شکسته
کنجکاو به بازی با موج هایش
را به ساحل می کوفت
ثانیه در ذهن یک کلبه دور
آمدن لنج را می شمرد
دریا بی دغدغه
با ان همه عمق بی مقدار
غرق شدن
سبک ترین سنگ ریزه
نا امید
دور از ساحل را
تماشا می کرد
مرد به شکار دریا می رفت
و با آخرین پسمانده نور خورشید
بر ساحل
پر از واژه هایی شور
تور میبافت
تا دریا را به تور بیاندازد
غروری به گل مانده
در لختی نیاز آلوده مه گم می شد
و در تنفس شهوتناک نفسهایی خیس دریا
پایه های امید یک فانوس دریایی زنگ می زد
مرد به شکار دریا می رفت
دریا
صدفهایی شکسته بی مقدار به جا مانده از سفرهایی رنگینش را
به دامن سرد مرد میریخت
مرد به شکار دریا می رفت
دریا به شکار مرد می امد
.
.
.
چند فانوس
در دلهره شب
به دنبال مرد می گشت
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
دخترکان نارس
های دخترکان نارس
به درد باشد
من پشت مرز بلوغتان
مردانی دیدم
به انتظار
که داستانها از شب بر باد رفتن آرزوهاتان می گفتند
و حریصانه
عشقتان را بی اذنتان،
از مردان پاسبانتان می خواستند
های دخترکان نارس
به گوش باشید
من مردانی دیدیدم
یا شاید
زنانی به ظاهر مادر
به مسلخ رفتن احساستان را
در محکمه ساختگی تقدیر
قضاوت می کردند
و حکم را در لباس حریری سفید به اجرا می گذاشتند
و مردی غریبه را پاسبان ابدیتان
های دخترکان نارس
من دخترکانی نارس در آغوشتان دیدم
که باید
به درد باشند
به گوش باشند
به درد باشد
من پشت مرز بلوغتان
مردانی دیدم
به انتظار
که داستانها از شب بر باد رفتن آرزوهاتان می گفتند
و حریصانه
عشقتان را بی اذنتان،
از مردان پاسبانتان می خواستند
های دخترکان نارس
به گوش باشید
من مردانی دیدیدم
یا شاید
زنانی به ظاهر مادر
به مسلخ رفتن احساستان را
در محکمه ساختگی تقدیر
قضاوت می کردند
و حکم را در لباس حریری سفید به اجرا می گذاشتند
و مردی غریبه را پاسبان ابدیتان
های دخترکان نارس
من دخترکانی نارس در آغوشتان دیدم
که باید
به درد باشند
به گوش باشند
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
آخرین شبنم
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
کوچه باغها دیگر فقط کوچه اند
و باغبانها گرسنه
خروار خروار هیزم می فروشند
صدای شکنجه آسیاب های بادی
بی وقفه ،هر شب
خورشید را بی خواب می کند
و مترسکها
با شک به بکارت مزرعه
حکم به مرگ چشمه ها داده اند
و قناتها نیز در حبس بیابانها
تنهایشان تکرار می شود
اما در خاطراتِ اینجا
بوی گندم دستانت
هنوز
سفره ها را به وجد می آورد
و آوازهای صمیمیت چشمه ها را
خبرت کنم
مزرعه به آخرین دانه اش باردار است
دور از چشم مترسکان
و ان قنات پایین ده
که میگفتی
خستگی را از تنت
آب خنکش
بیرون می کند
آخرین شبنمش را نذر آمدنت کرده است
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
کوچه باغها دیگر فقط کوچه اند
و باغبانها گرسنه
خروار خروار هیزم می فروشند
صدای شکنجه آسیاب های بادی
بی وقفه ،هر شب
خورشید را بی خواب می کند
و مترسکها
با شک به بکارت مزرعه
حکم به مرگ چشمه ها داده اند
و قناتها نیز در حبس بیابانها
تنهایشان تکرار می شود
اما در خاطراتِ اینجا
بوی گندم دستانت
هنوز
سفره ها را به وجد می آورد
و آوازهای صمیمیت چشمه ها را
خبرت کنم
مزرعه به آخرین دانه اش باردار است
دور از چشم مترسکان
و ان قنات پایین ده
که میگفتی
خستگی را از تنت
آب خنکش
بیرون می کند
آخرین شبنمش را نذر آمدنت کرده است
بعضی وقتها
شاید گاه گاهی
یا هر از چند گاهی
بگذار از اینجا بگذاری
۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه
همین نزدیکیها
جایی هست همین نزدیکیها
رای به ممنوعیت پرواز داده اند
پرنده گانش
سر به مرداب دارند
رودهایش
و سکوت می سرایند
شاعر انش
نخلهایش کوتاه اند
انقدر کوتاه
که می شود کودکانه از روی آنها پرید
و دستها اگر زنجیر می شوند
قفس می سازند شهر را
باور نداری
پنجره را باز کن
من آنجا ایستاده ام
دست تکان می دهم
رای به ممنوعیت پرواز داده اند
پرنده گانش
سر به مرداب دارند
رودهایش
و سکوت می سرایند
شاعر انش
نخلهایش کوتاه اند
انقدر کوتاه
که می شود کودکانه از روی آنها پرید
و دستها اگر زنجیر می شوند
قفس می سازند شهر را
باور نداری
پنجره را باز کن
من آنجا ایستاده ام
دست تکان می دهم
۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
عبور سبک
سهراب دلم هوس عبور از آتش دارد
در عبوری سبک
ندایی می گفت
در مزرعه گندم افت افتاده است
بنفشه ها دلتنگ شبنم اند
و ترانه صمیمیی باران
و اینجا در بزنگاه پرواز
تردید خیرات می کنند
و آتش روشن می کنند
با شاخه هایی نازک نارون
پر از جوانه
سبزِ سبز
کاش باد ترانه را می فهمید
وقتی آن را با خود برد
و باور باغچه را می دانست
و پوچی تلاش را
در گم کردن خاطره شقایق
در ذهن جاویدان باغچه
کاش می دانست
که باران هم سوغاتی است از باد
و باروری مزرعه هم
.
.
.
باز گلی
به یادگار از بهار
برای دیدن زیبایی
در آینه چشمان شبنم
قد خواهد کشید
باغچه باور دارد
هر چند هنوز زمستان است
و تنها توفان ارمغان باد
در عبوری سبک
ندایی می گفت
در مزرعه گندم افت افتاده است
بنفشه ها دلتنگ شبنم اند
و ترانه صمیمیی باران
و اینجا در بزنگاه پرواز
تردید خیرات می کنند
و آتش روشن می کنند
با شاخه هایی نازک نارون
پر از جوانه
سبزِ سبز
کاش باد ترانه را می فهمید
وقتی آن را با خود برد
و باور باغچه را می دانست
و پوچی تلاش را
در گم کردن خاطره شقایق
در ذهن جاویدان باغچه
کاش می دانست
که باران هم سوغاتی است از باد
و باروری مزرعه هم
.
.
.
باز گلی
به یادگار از بهار
برای دیدن زیبایی
در آینه چشمان شبنم
قد خواهد کشید
باغچه باور دارد
هر چند هنوز زمستان است
و تنها توفان ارمغان باد
۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه
هرز علف
وسط یک باغچه گل
یک دانه هرز علف سالها تنها بود
فکر و ذکرش همه باران
فکر رقصیدن با آن
خیس شدن، چرخ زدن
ریشه در خاک زدن
لیک باورش بود
بین آن همه گل
رویش یک هرز علف ، هوسی باطل بود
عشق خوب، اما مرگ مزد این عشقبازی بود
ترس از تیزی داس
خشم یک باغچه بان
خشک شدن در آفتاب
همسفر باد شدن بی فریاد
حاصل این همه ترس
گم شدن جرات رویش
ماندن در تاریکی بود
دست تقدیر آن سال
دانه یک شقایق را هم صحبت او کرد
شقایق از نور
از ترک آن وحشت تاریکی می گفت
شقایق می گفت آن بالا
بودن با نور آزادی است
شقایق خوب می دانست
بعد آن عشقبازی خواهد مرد
اما مرگ را بودن آنجا
زیستن بی نور می دانست
شقایق صبح با آمدن نور
پنجه در خاک زد و بالا رفت
لیک آن پایین
با هر خنده مستانه آن عاشق پاک
پوسته ترس آن هرز علف ترک بر می داشت
حس آن هرز علف حس عجیبی بود
اما انگار
باور رویش
درک آزادی بود
.
.
بویی نمناک غروب
خبر از آمدن باران داد
باغچه بان خسته از کار
لیک باران تا صبح
بر پیکر آن هرز علف می بارید
هرز علف انگار می خندید
یک دانه هرز علف سالها تنها بود
فکر و ذکرش همه باران
فکر رقصیدن با آن
خیس شدن، چرخ زدن
ریشه در خاک زدن
لیک باورش بود
بین آن همه گل
رویش یک هرز علف ، هوسی باطل بود
عشق خوب، اما مرگ مزد این عشقبازی بود
ترس از تیزی داس
خشم یک باغچه بان
خشک شدن در آفتاب
همسفر باد شدن بی فریاد
حاصل این همه ترس
گم شدن جرات رویش
ماندن در تاریکی بود
دست تقدیر آن سال
دانه یک شقایق را هم صحبت او کرد
شقایق از نور
از ترک آن وحشت تاریکی می گفت
شقایق می گفت آن بالا
بودن با نور آزادی است
شقایق خوب می دانست
بعد آن عشقبازی خواهد مرد
اما مرگ را بودن آنجا
زیستن بی نور می دانست
شقایق صبح با آمدن نور
پنجه در خاک زد و بالا رفت
لیک آن پایین
با هر خنده مستانه آن عاشق پاک
پوسته ترس آن هرز علف ترک بر می داشت
حس آن هرز علف حس عجیبی بود
اما انگار
باور رویش
درک آزادی بود
.
.
بویی نمناک غروب
خبر از آمدن باران داد
باغچه بان خسته از کار
لیک باران تا صبح
بر پیکر آن هرز علف می بارید
هرز علف انگار می خندید
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
دور از جنگل
به مهربانی باغبان
تبر غره شد به شاخه ها
و به احترام پیری هیزم شکن
درخت در سکوت
دور از جنگل
هیزم شکن با باغبان همسایه بود
و تبر، بی شاخه، تبر نبود
تبر غره شد به شاخه ها
و به احترام پیری هیزم شکن
درخت در سکوت
دور از جنگل
هیزم شکن با باغبان همسایه بود
و تبر، بی شاخه، تبر نبود
عروج واژه
باغبان واژه هایم
این روزها
به مرز رویش واژه ها
آنقدر نزدیک
که صدای ترک خوردن پوستشان را می شنوم
از اعماق اندیشها
در این لخت اندیشه پاک
واژه ها انقدر شفاف اند
که آوندهای حیاتیشان را می بینم
در باغچه کوچک دستانم
در هر شور رویش واژه ای نو
ذهن یخ زاده ام ترک برمی دارد
چشمانم شوق لبخند دارد
حال که هستی
بیا، بین
واژه ها ی باران خورده احساسم را
زیر آفتاب تابستانه دلواپسی هایم پهن کرده ام
تا خشک شوند
در این خلوت باغچه
هر روز صبح
از صدای شکستن قلب شبنمی
پس از تبسم معصومانه به آفتاب
از خواب می پرم
باز به خوابی سبک می روم
در پی ناآگاهی کودکانه
وقتی واژه های جوانه زده در چشمانم را
تنهاییم
آبیاری می کنم
در تعجبم
از این همه احترام گل به آب
سکوت ممتد قدیمیترین واژه این باغچه
که بوی خوبی دارد
مثل روز اول تازه است
در باغچه همسایه
چند واژه در انتهایی رویا
در وسوسه بوسه باد روی گونه هایشان
به غفلت خم شده اند
خم شده اند
باید بین چند واژه ترد
داربست ببندم
نشکنند در این بی حوصلگی بادها
شفافیت ابرها
بوی برف در گلخانه
و رویش چند واژه غریب روی پوستم
نگرانم کرده است
خبرت بدهم
ان واژه هایی سبک نوبرانه ،
که آب و رنگش را دوست داشتی
در گیرودار شکفتن
در گرگ و میش احساس
تا خود خدا بالا رفتند
و من عروجشان را از پنجره دیدم
باید باشی تا باور کنی
راستی
اگر از سردی خاک دلت گرفت
و به باور رویش رسیدی
من در باغچه دست تنهایم
کلید هم هنوز همان جاست که میدانی
این روزها
به مرز رویش واژه ها
آنقدر نزدیک
که صدای ترک خوردن پوستشان را می شنوم
از اعماق اندیشها
در این لخت اندیشه پاک
واژه ها انقدر شفاف اند
که آوندهای حیاتیشان را می بینم
در باغچه کوچک دستانم
در هر شور رویش واژه ای نو
ذهن یخ زاده ام ترک برمی دارد
چشمانم شوق لبخند دارد
حال که هستی
بیا، بین
واژه ها ی باران خورده احساسم را
زیر آفتاب تابستانه دلواپسی هایم پهن کرده ام
تا خشک شوند
در این خلوت باغچه
هر روز صبح
از صدای شکستن قلب شبنمی
پس از تبسم معصومانه به آفتاب
از خواب می پرم
باز به خوابی سبک می روم
در پی ناآگاهی کودکانه
وقتی واژه های جوانه زده در چشمانم را
تنهاییم
آبیاری می کنم
در تعجبم
از این همه احترام گل به آب
سکوت ممتد قدیمیترین واژه این باغچه
که بوی خوبی دارد
مثل روز اول تازه است
در باغچه همسایه
چند واژه در انتهایی رویا
در وسوسه بوسه باد روی گونه هایشان
به غفلت خم شده اند
خم شده اند
باید بین چند واژه ترد
داربست ببندم
نشکنند در این بی حوصلگی بادها
شفافیت ابرها
بوی برف در گلخانه
و رویش چند واژه غریب روی پوستم
نگرانم کرده است
خبرت بدهم
ان واژه هایی سبک نوبرانه ،
که آب و رنگش را دوست داشتی
در گیرودار شکفتن
در گرگ و میش احساس
تا خود خدا بالا رفتند
و من عروجشان را از پنجره دیدم
باید باشی تا باور کنی
راستی
اگر از سردی خاک دلت گرفت
و به باور رویش رسیدی
من در باغچه دست تنهایم
کلید هم هنوز همان جاست که میدانی
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
لحظه مرگ
مرد نقاش آخرین لحظه عمرش را
در سردی کاغذ تماشا می کرد
در وسوسه بوی هم آمیخته روغن و رنگ
واپسین پرده خود را تصور می کرد
در سپیدای آن پرده باور و رنگ
رود در پی یک معرفت ساده
به دریا می ریخت
نور در کاوش تنهایی یک روزنه
لحظه ناب سعادت می دید
مرد ماهیگیری
آخرین خواهش یک ماهی را اجابت می کرد
در گم شدن بعد زمان در آن قاب
پیرمردی
چند توپ، یک عروسک
لای علفهایی خیس خاطره پیدا می کرد
از دور سایه ای اما
یک اسم را در باد زمزمه می کرد
در خلوت آن لحظه پاک رهایی از بوم
موج ، ساکتی برکه احساس را
تا ساحل شکاک نوازش می برد
یک مرغ مهاجر
لای یک بوته کمی عشق پنهان می کرد
.
.
.
در دلهره رفتن و ماندن آنجا
در خلوت و تنهایی مرگ
مرد نقاش
ان آخرین پرده نقاشی را
باز
بی نام خودش،
در خواهش یک خاطره امضا می کرد
در سردی کاغذ تماشا می کرد
در وسوسه بوی هم آمیخته روغن و رنگ
واپسین پرده خود را تصور می کرد
در سپیدای آن پرده باور و رنگ
رود در پی یک معرفت ساده
به دریا می ریخت
نور در کاوش تنهایی یک روزنه
لحظه ناب سعادت می دید
مرد ماهیگیری
آخرین خواهش یک ماهی را اجابت می کرد
در گم شدن بعد زمان در آن قاب
پیرمردی
چند توپ، یک عروسک
لای علفهایی خیس خاطره پیدا می کرد
از دور سایه ای اما
یک اسم را در باد زمزمه می کرد
در خلوت آن لحظه پاک رهایی از بوم
موج ، ساکتی برکه احساس را
تا ساحل شکاک نوازش می برد
یک مرغ مهاجر
لای یک بوته کمی عشق پنهان می کرد
.
.
.
در دلهره رفتن و ماندن آنجا
در خلوت و تنهایی مرگ
مرد نقاش
ان آخرین پرده نقاشی را
باز
بی نام خودش،
در خواهش یک خاطره امضا می کرد
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
شب
چند دانه انار محو در سرخی قالی
کفش در خواب بی سرفه و دلتنگی
برگ یک شمعدانی در تبسم به هوس رانی مهتابی
بالشت در پچ پچ با قالی
پنجره با باد در عشقبازی
چفت اما در حسرت و لجبازی
ماه شرمنده تاریکی
برف گرم در نقاشی و رنگ آمیزی
مُهر مست در خلوت عرفانی
تخت سرگرم هوس رانی
خواب در حجله بیداری
ذهن دم کرده و شرجی
وسط این همه اما در من
جایی یک دلخوشی ساده به فردا خالی
کفش در خواب بی سرفه و دلتنگی
برگ یک شمعدانی در تبسم به هوس رانی مهتابی
بالشت در پچ پچ با قالی
پنجره با باد در عشقبازی
چفت اما در حسرت و لجبازی
ماه شرمنده تاریکی
برف گرم در نقاشی و رنگ آمیزی
مُهر مست در خلوت عرفانی
تخت سرگرم هوس رانی
خواب در حجله بیداری
ذهن دم کرده و شرجی
وسط این همه اما در من
جایی یک دلخوشی ساده به فردا خالی
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
کسی آیا پرسید
من چند ساله بودم که به دنیا آمدم
آنقدر بود که نترسم
از حجم یکباره اکسیژن سرد
کسی آیا با من گفت
مرگ یک فوج کبوتر را
کوچ یکباره صد باور را
خواهم دید
کسی آیا پرسید
رویش تند هوس را
چیدن میوه نارس را
می فهمم
کسی آیا دانست
در سبد کوچک رویا هایم
حس بی پرده چند نقاشی
جای یک قاصدک بی خبر از تنهایی
پیداست
کسی آیا فهمید
خبر از سردی احساس زمستان
بوسه گم شده بر نرده زندان
دارم
من چند ساله بودم که به دنیا آمدم
و چند ساله خواهم بود وقتی خواهم رفت
کسی آیا می پرسد
کسی آیا می داند
کسی آیا می فهمد
آنقدر بود که نترسم
از حجم یکباره اکسیژن سرد
کسی آیا با من گفت
مرگ یک فوج کبوتر را
کوچ یکباره صد باور را
خواهم دید
کسی آیا پرسید
رویش تند هوس را
چیدن میوه نارس را
می فهمم
کسی آیا دانست
در سبد کوچک رویا هایم
حس بی پرده چند نقاشی
جای یک قاصدک بی خبر از تنهایی
پیداست
کسی آیا فهمید
خبر از سردی احساس زمستان
بوسه گم شده بر نرده زندان
دارم
من چند ساله بودم که به دنیا آمدم
و چند ساله خواهم بود وقتی خواهم رفت
کسی آیا می پرسد
کسی آیا می داند
کسی آیا می فهمد
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
آخرین شاعر
من آخرین شاعر این شهرم
که در آن کودکی کوتاه است
عاشقی حادثه نیست
شکل یک امضاء است
خواهش روشن یک لحظه سکوت
سادگی مرگ
پر از ابهام است
سهم گنجشک در سفره نان پیدا نیست
قتل فاخته ها
پر از تکرار است
پر پرواز پرستو بسته
خبر از آمدنش نیست
انگار زندان است
لیکن اما اینجا
سنگ ارزان است
که در آن کودکی کوتاه است
عاشقی حادثه نیست
شکل یک امضاء است
خواهش روشن یک لحظه سکوت
سادگی مرگ
پر از ابهام است
سهم گنجشک در سفره نان پیدا نیست
قتل فاخته ها
پر از تکرار است
پر پرواز پرستو بسته
خبر از آمدنش نیست
انگار زندان است
لیکن اما اینجا
سنگ ارزان است
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
افطار هوس
وقت افطار هوس بود
وقت خوابیدن در بیداری
وقت بالغ شدنِ کودک تنهایی
وقت آهسته سخن گفتن در تاریکی
شاعری سرزده آمد
مختصر حرف و آن خاطره آن روزی
یادت هست پرسیدی
که من می مانم تو هم می مانی؟
کودکی کرد دلم
باورش کرد٬
باز من و یک عمر روزه تنهایی
وقت خوابیدن در بیداری
وقت بالغ شدنِ کودک تنهایی
وقت آهسته سخن گفتن در تاریکی
شاعری سرزده آمد
مختصر حرف و آن خاطره آن روزی
یادت هست پرسیدی
که من می مانم تو هم می مانی؟
کودکی کرد دلم
باورش کرد٬
باز من و یک عمر روزه تنهایی
۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه
باغچه
چند وقتی است نیستی
دلواپسم
آخرین بار که دیدمت
گفتی خسته ای از این خاطره تکراری
و پر از شنیدن واژه هایی هستی نو
نکند گم شده ای
به کمی تکرارت
برای ساختن لانه کبوترها
پیوند شاخه هایی بارور به درخت سیب
و هرس این همه شاخه شک داشتم
فصل پاییز است
نگران آبیاری پاییزی باغچه ام
پرچین دلم هم که بماند
دیر وقتی است دیگر نمی توانم از پنجره باغچه را ببینم
چقدر این پنجره بی تو بلند شده است
این روزها بیشتر نقاشی می کنم
شاید نیاز به پنجره نداشته باشم
می دانم
اگر پنجره هم نباشد، باز باغچه هست
دلواپسم
آخرین بار که دیدمت
گفتی خسته ای از این خاطره تکراری
و پر از شنیدن واژه هایی هستی نو
نکند گم شده ای
به کمی تکرارت
برای ساختن لانه کبوترها
پیوند شاخه هایی بارور به درخت سیب
و هرس این همه شاخه شک داشتم
فصل پاییز است
نگران آبیاری پاییزی باغچه ام
پرچین دلم هم که بماند
دیر وقتی است دیگر نمی توانم از پنجره باغچه را ببینم
چقدر این پنجره بی تو بلند شده است
این روزها بیشتر نقاشی می کنم
شاید نیاز به پنجره نداشته باشم
می دانم
اگر پنجره هم نباشد، باز باغچه هست
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
آن واژه پاک
زنگ ادبیات علی ساکت بود
در جمع، ولی انگار خودش تنها بود
معلم رو به علی کرد، گفت:
علی، درس دیروز صرف فعل بود و زمان
بلدی؟
خوانده ای؟
علی باز ساکت بود
انگار کشتیش غرق شده، محو تماشای افق، غصه اش پیدا بود
معلم به علی گفت:
نشنیدی؟
چه شده گنگ و منگی
ها! اینجایی!؟؟
علی اما آرام، با بغض گلو گفت:
فعل سه صورت دارد
گذشته آن ، دیروز است
از وا ژه ما، حاصل ساده تکرار من و او، لبریز است
حال، همین الان است
که در آن هر کسی، انگار به کا ری مشغول است
آینده آن، فرداهاست
مادرم می گوید، حاصل این روزهاست
باز سکوتش ممتد شد
معلم این بار اما، با کمی مهربانی گفت:
خوب ،علی، می گفتی
صرف کن فعلی را که در آن فاعل آن خود بودی
علی اما اینبار صدایش لرزید
زود نگاهش را ز معلم دزدید
کمی بعد گقت،
دیروز
من او را دوست داشتم
او مرا دوست داشت
ما همدیگر را دوست داشتیم
ساعت اما، هی گشت و گشت
گرمی آن دستها، سبزی آن روزها، آخر گذشت
بعد وقتِ اندکی، امروز شد
من او را دوست دارم
او آن غریبه را دوست دارد
آنها همدیگر را دوست دارند
لیک ترسم همه از فرداهاست
صرف این فعل حاصلش یک عمر تنهایی،مرگ همه رویاهاست
روز فردا اما، می دانم
من او را دوست خواهم داشت
او آن غریبه را دوست نخواهد داشت
آنها همدیگر را دوست نخواهند داشت
درکلاس همهمه ای گنگ برپا شد
معلم اما این بار ساکت شد، سکوتش ممتد شد
بعد با بغض فرو خورده به آرامی گفت:
علی، درک زمان آسان نیست
فعل افراد انگار وا ژه ای گویا نیست
صرف فعل تو، صرف فعل همه است
اگر آن فعل صرف نمی شد
آن پاک انکار نمی شد
تو پر از خاطره بودی
او پر از خاطره بود
.
.
من پر از خاطره بودم
در جمع، ولی انگار خودش تنها بود
معلم رو به علی کرد، گفت:
علی، درس دیروز صرف فعل بود و زمان
بلدی؟
خوانده ای؟
علی باز ساکت بود
انگار کشتیش غرق شده، محو تماشای افق، غصه اش پیدا بود
معلم به علی گفت:
نشنیدی؟
چه شده گنگ و منگی
ها! اینجایی!؟؟
علی اما آرام، با بغض گلو گفت:
فعل سه صورت دارد
گذشته آن ، دیروز است
از وا ژه ما، حاصل ساده تکرار من و او، لبریز است
حال، همین الان است
که در آن هر کسی، انگار به کا ری مشغول است
آینده آن، فرداهاست
مادرم می گوید، حاصل این روزهاست
باز سکوتش ممتد شد
معلم این بار اما، با کمی مهربانی گفت:
خوب ،علی، می گفتی
صرف کن فعلی را که در آن فاعل آن خود بودی
علی اما اینبار صدایش لرزید
زود نگاهش را ز معلم دزدید
کمی بعد گقت،
دیروز
من او را دوست داشتم
او مرا دوست داشت
ما همدیگر را دوست داشتیم
ساعت اما، هی گشت و گشت
گرمی آن دستها، سبزی آن روزها، آخر گذشت
بعد وقتِ اندکی، امروز شد
من او را دوست دارم
او آن غریبه را دوست دارد
آنها همدیگر را دوست دارند
لیک ترسم همه از فرداهاست
صرف این فعل حاصلش یک عمر تنهایی،مرگ همه رویاهاست
روز فردا اما، می دانم
من او را دوست خواهم داشت
او آن غریبه را دوست نخواهد داشت
آنها همدیگر را دوست نخواهند داشت
درکلاس همهمه ای گنگ برپا شد
معلم اما این بار ساکت شد، سکوتش ممتد شد
بعد با بغض فرو خورده به آرامی گفت:
علی، درک زمان آسان نیست
فعل افراد انگار وا ژه ای گویا نیست
صرف فعل تو، صرف فعل همه است
اگر آن فعل صرف نمی شد
آن پاک انکار نمی شد
تو پر از خاطره بودی
او پر از خاطره بود
.
.
من پر از خاطره بودم
۱۳۸۹ دی ۲۸, سهشنبه
تصمیم
تصمیم گرفته ام
دیگر
بی تفاوت نباشم
به شکستن دل موذن پیر
که از خالی بودن مسجد
ظهرها می ترسد
انگار بیاد اینبار
عشقم را
تقسیم کنم
چند وا ژه گرم بردارم برای نوشیدن
چند افق باور شفاف
یک بغل اصرار
چند باور کهنه اما انسانی
یک دل سیر خوشبینی
دعای تمام مادرا ن دنیا
که تنهایند
به مسجد خواهم رفت
سر راه
سهم ایمان همه آنهایی را که نیامده اند
خواهم برداشت
به خانه هایشان خواهم برد
بی جدل
با لبخند
تا خانه ها هم بوی مسجد بگیرد
در برگشت
کودکان را
به مسجد خواهم برد
تا مسجد ها هم کمی بوی خانه بگیرد
شعرهایم را به مغازه دار سر کوچه که اهل شعر است
خواهم فروخت
دارو خواهم خرید برای پیرزن همسایه
قول خواهم گرفت
از قصاب سر محل
به دوستی با همه گوسفندان
در بزنگاه
تردید و عشق
لبخند و گریه
ماندن و رفتن
به سکوت بین دو چشم
دستور شکست خواهم داد
به عشق دستور باروری ابرهای عقیم دانش
و بارش به تمدنهایی نو را
به بیماری صبع العلاج مادر مریم دستور علاج
تا لمس بی عشق را
که خوب نیست
تجربه نکند
من
به سجادیی سنتهای پاک قدیم سجده خواهم برد
انبوه رنگهای ایمان را به رسمیت خواهم شناخت
و باور خواهم کرد که ایمان می تواند
سبز باشد
ابی باشد
یا حتی گاهگاهی خاکستری
پر از تردید
هم صحبت باغبانها خواهم شد در زمستان
نقشه خواهیم کشید
برای گل کاری مرز بین کشورها
تا مینها دیگر ناآگاهانه
پاها را زخمی نکنند
کمک خواهم کرد
به حل مشکل شکیات نماز پدر
به عبور ماهیها از تور
به ترجمه باران
ممنوع خواهم کرد
عبور بدون مجوز دود را از ششها
تولید این همه گلهای پلاستیکی بی بو
یاد خواهم داد
به ویروسها حریم شخصی یعنی چه
به میکرویها درس اخلاق خواهم داد
و مفهوم رعایت حقوق دیگران
و هم زیستی مسالمت امیز را
یادم باشد اما سر راه
به ان دخترک تنها
که شک داشت میشود عشق را بین همه تقسیم کرد
بگویم سا عت چند خواهم رفت
دیگر
بی تفاوت نباشم
به شکستن دل موذن پیر
که از خالی بودن مسجد
ظهرها می ترسد
انگار بیاد اینبار
عشقم را
تقسیم کنم
چند وا ژه گرم بردارم برای نوشیدن
چند افق باور شفاف
یک بغل اصرار
چند باور کهنه اما انسانی
یک دل سیر خوشبینی
دعای تمام مادرا ن دنیا
که تنهایند
به مسجد خواهم رفت
سر راه
سهم ایمان همه آنهایی را که نیامده اند
خواهم برداشت
به خانه هایشان خواهم برد
بی جدل
با لبخند
تا خانه ها هم بوی مسجد بگیرد
در برگشت
کودکان را
به مسجد خواهم برد
تا مسجد ها هم کمی بوی خانه بگیرد
شعرهایم را به مغازه دار سر کوچه که اهل شعر است
خواهم فروخت
دارو خواهم خرید برای پیرزن همسایه
قول خواهم گرفت
از قصاب سر محل
به دوستی با همه گوسفندان
در بزنگاه
تردید و عشق
لبخند و گریه
ماندن و رفتن
به سکوت بین دو چشم
دستور شکست خواهم داد
به عشق دستور باروری ابرهای عقیم دانش
و بارش به تمدنهایی نو را
به بیماری صبع العلاج مادر مریم دستور علاج
تا لمس بی عشق را
که خوب نیست
تجربه نکند
من
به سجادیی سنتهای پاک قدیم سجده خواهم برد
انبوه رنگهای ایمان را به رسمیت خواهم شناخت
و باور خواهم کرد که ایمان می تواند
سبز باشد
ابی باشد
یا حتی گاهگاهی خاکستری
پر از تردید
هم صحبت باغبانها خواهم شد در زمستان
نقشه خواهیم کشید
برای گل کاری مرز بین کشورها
تا مینها دیگر ناآگاهانه
پاها را زخمی نکنند
کمک خواهم کرد
به حل مشکل شکیات نماز پدر
به عبور ماهیها از تور
به ترجمه باران
ممنوع خواهم کرد
عبور بدون مجوز دود را از ششها
تولید این همه گلهای پلاستیکی بی بو
یاد خواهم داد
به ویروسها حریم شخصی یعنی چه
به میکرویها درس اخلاق خواهم داد
و مفهوم رعایت حقوق دیگران
و هم زیستی مسالمت امیز را
یادم باشد اما سر راه
به ان دخترک تنها
که شک داشت میشود عشق را بین همه تقسیم کرد
بگویم سا عت چند خواهم رفت
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
آن روزها
پرده را به کناری می زنم
صحن دلم پیداست
ان دوردستها
شفاف
مثل همیشه صادق
کودکی ام آنجا زیر انبوهی از کادوهایی تولدم جا مانده
چند وقتی است
در این غربت کشدار
ریه هایم در خواهش بویی کاهگل دیوار خانه پدر میسوزد
بویی سبزی آب زده باغچه
و بوی مهربان دعای مادر
و پاهایم در اضطراب پرش روی دیوار همسایه
برای چیدن چند سیب کال
یادم هست
چایی دم کرده مادر آنروزها
آرامش در فنجان می ریخت
و خستگیی پدر در دود قلیانش
در زیر سایه درخت انار
در ان همه آفتاب تابستان
به سادگی گم می شد
لباس هایی که مادرم برایی هفت سالگیم خریده بود چقدر برایم کوچک شده است
و آرزوهایم که هر شب برای خودم مرور می کر دم
دور از چشم کنجکاو مادر
و من هنوز چند بیست به کمر بندهایی پدر بدهکارم
یک توقف
یک لبخند
به آرزوهای ساده و تکراری مادر
که هر وقت مهربان بود برایم می خواست
صحن دلم پیداست
ان دوردستها
شفاف
مثل همیشه صادق
کودکی ام آنجا زیر انبوهی از کادوهایی تولدم جا مانده
چند وقتی است
در این غربت کشدار
ریه هایم در خواهش بویی کاهگل دیوار خانه پدر میسوزد
بویی سبزی آب زده باغچه
و بوی مهربان دعای مادر
و پاهایم در اضطراب پرش روی دیوار همسایه
برای چیدن چند سیب کال
یادم هست
چایی دم کرده مادر آنروزها
آرامش در فنجان می ریخت
و خستگیی پدر در دود قلیانش
در زیر سایه درخت انار
در ان همه آفتاب تابستان
به سادگی گم می شد
لباس هایی که مادرم برایی هفت سالگیم خریده بود چقدر برایم کوچک شده است
و آرزوهایم که هر شب برای خودم مرور می کر دم
دور از چشم کنجکاو مادر
و من هنوز چند بیست به کمر بندهایی پدر بدهکارم
یک توقف
یک لبخند
به آرزوهای ساده و تکراری مادر
که هر وقت مهربان بود برایم می خواست
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
سلام
سلام
باز
صبح است
ستارههایی وحشی به ترک تجاوز به بکارت تاریکی مجبور
ماه پی ولگردی
و خورشید، ناچار به ترک تجاوز به کوه
با اکراه
با رخوت
بی شوق
امروز باز برای من همان دیروزاست
همان روزی که امدنت برای همیشه دیر شد
می دانم باز می گویی حالم خوش نیست
می دانم
می دانم
حالم خوش نیست
می دانم
قرار بود خوب باشد
پیرزن فال گیر هم می گفت
بخت بلندی دارم
پیرمرد
آن پیرمرد عطار
یادت هست
که چلچله های شک در سقف خانه ایمانش لانه داشتن
می گفت
یکی مثل من بود چند سال بعد خوب شد
مثل اول
خوب
خوب
یکی دگر هم می گفت
باید تاریخ هر روز را در چشمانم یادداشت کنم
هر روز روز جدیدی است
می تواند آغاز شود
با یک منطق نو
مثل یک نقطه سر خط است
که معلم سر املا می گوید
نقطه، سر خط
یک جمله نو
شاید بی غلط
بی نمره بد، نمره رد
شاید اما باور نکنی
من هر روز در همان روزی متولد می شوم
که امدنت برای همیشه دیر شد
و
یک جمله تکرای
پس هر نقطه ، سر خط
تکرار
تکرار
و تکرار
می شود
باز
صبح است
ستارههایی وحشی به ترک تجاوز به بکارت تاریکی مجبور
ماه پی ولگردی
و خورشید، ناچار به ترک تجاوز به کوه
با اکراه
با رخوت
بی شوق
امروز باز برای من همان دیروزاست
همان روزی که امدنت برای همیشه دیر شد
می دانم باز می گویی حالم خوش نیست
می دانم
می دانم
حالم خوش نیست
می دانم
قرار بود خوب باشد
پیرزن فال گیر هم می گفت
بخت بلندی دارم
پیرمرد
آن پیرمرد عطار
یادت هست
که چلچله های شک در سقف خانه ایمانش لانه داشتن
می گفت
یکی مثل من بود چند سال بعد خوب شد
مثل اول
خوب
خوب
یکی دگر هم می گفت
باید تاریخ هر روز را در چشمانم یادداشت کنم
هر روز روز جدیدی است
می تواند آغاز شود
با یک منطق نو
مثل یک نقطه سر خط است
که معلم سر املا می گوید
نقطه، سر خط
یک جمله نو
شاید بی غلط
بی نمره بد، نمره رد
شاید اما باور نکنی
من هر روز در همان روزی متولد می شوم
که امدنت برای همیشه دیر شد
و
یک جمله تکرای
پس هر نقطه ، سر خط
تکرار
تکرار
و تکرار
می شود
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
باور
با خود گفتم
بعد از این همه دلتنگی
میشود ماند
میشود حجم داد
فکری را که در ان تکرار
آخرین مرحله زایش ان پاک بلند است
می شود شست
ژرفایی مبهم را با لبخند
میشود صبح زود بیدار شد
به یک گنگ خیال آلود گفت سلام
بعد شنید که جوابی دور
غلغلک می دهد خاطره را
می شود
هر کجا سایه ای هست
چند درخت ،
رختهای کودکی را آویزان کرد
بازی کرد
می شود
بعد یک لحظه تماشا به عقب
دلتنگ شد
به ان راز عجیب
که در باور یک لحظه نگاه می روید
می شود رفت سر یک کوه
در یک صحن مقدس
زیر یک تاک نشست
یک عمر قرآن خواند
شعر از بر کرد
می شود
شاید رفت به گورستان
پای یک قبر
که گم در یک قرن سکوت است انگار
نوشت دلتنگم
میشود گفت
در سادگی یک لبخند
عشق تلاقی دارد با عبور از منطق سرد پدر
می شود باور کرد
بی فلسفه گفت مادر عاقبت مرگ را می داند
هر روز صبح دل تنگ اذان است
دل تنگ نماز
رو به ترک دائم یک معصیت تکراری
می شود اما
آیا
باور کرد
باور داشت
می نشینم بی لبخند
ضربدری محو روی دستم می خندد
با خود گفتم
تولدت نزدیک است
کار تو نیست
که در این همه باور ، فریاد شوی
بعد از این همه دلتنگی
میشود ماند
میشود حجم داد
فکری را که در ان تکرار
آخرین مرحله زایش ان پاک بلند است
می شود شست
ژرفایی مبهم را با لبخند
میشود صبح زود بیدار شد
به یک گنگ خیال آلود گفت سلام
بعد شنید که جوابی دور
غلغلک می دهد خاطره را
می شود
هر کجا سایه ای هست
چند درخت ،
رختهای کودکی را آویزان کرد
بازی کرد
می شود
بعد یک لحظه تماشا به عقب
دلتنگ شد
به ان راز عجیب
که در باور یک لحظه نگاه می روید
می شود رفت سر یک کوه
در یک صحن مقدس
زیر یک تاک نشست
یک عمر قرآن خواند
شعر از بر کرد
می شود
شاید رفت به گورستان
پای یک قبر
که گم در یک قرن سکوت است انگار
نوشت دلتنگم
میشود گفت
در سادگی یک لبخند
عشق تلاقی دارد با عبور از منطق سرد پدر
می شود باور کرد
بی فلسفه گفت مادر عاقبت مرگ را می داند
هر روز صبح دل تنگ اذان است
دل تنگ نماز
رو به ترک دائم یک معصیت تکراری
می شود اما
آیا
باور کرد
باور داشت
می نشینم بی لبخند
ضربدری محو روی دستم می خندد
با خود گفتم
تولدت نزدیک است
کار تو نیست
که در این همه باور ، فریاد شوی
۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه
باران
امروز صبح باران بارید
و کمیابترین لحظه ذهنم
در ناودان جاری شد
احساس با ضرباهنگ مدام باران
از سقف دلم چکه می کرد
در سبکی سیال ذهن
زیر شوق تند رگبار شایدهایی مدام
خواهش
کودکانه به صحن خیال دوید
فصل دلتنگی است
فصل خانه تکانی ذهن
آشنایی دیروز می گفت:
باید پنجره ها را عوض کنم
رو به خاطرات گذشته باز می شود
دلگیر است
اما من فکر کوچم
از این همه شایدها و بایدها ساکت و تکراری
کلاغهای بی خبری
دل کاج را می لرزانند
باد بی خیال دل تنگی کاج موهایش را شانه می کند
صف دلتنگی پایانی ندارد
اگر از ایکاشهایی مبهم شروع شود
به شاید هایی مدام ختم
امسال سال عجیبی بود
مادر قلبش را عمل کرد در تنهایی
پدر چشمانش را در سکوت
پیرمردی که هر روز نمازش را سر وقت در مسجد سر کوچمان میخواند مرد
و من باز فراموش کردم
راز زیستن را بی عشق
به بحث بنیشنم
با دخترک نابینایی همسایه
یاد بگیرمحل معادله چند مجهولی را
بفهمم چند معادله چند مجهول قابل حل است
هنوز هر بر راه بیمارستان را گم میکنم
بند انداختن چمنها را فراموش
و بدتر هنوز به تئوری داروین شک دارم
باز جایی شکرش باقی است
همه نامه هایم را پست کرده ام
و هر روز سر یک ساعت
صندوق نامه را خالی
پستچی
آدرس نامه ها یم را از بر است
خطم را خوب می شناسد
و اصرارم را به نوشتن یک نامه تکراری
باران باز می بارد
مثل پارسال ؛ سال پش از پارسال ؛ مثل هر سال
سالی جدید در راه است
فراموش نکنم اداره پست فردا تعطیل است
نروم پشت در بمانم؛مثل پارسال؛ سال پش از پارسال
و کمیابترین لحظه ذهنم
در ناودان جاری شد
احساس با ضرباهنگ مدام باران
از سقف دلم چکه می کرد
در سبکی سیال ذهن
زیر شوق تند رگبار شایدهایی مدام
خواهش
کودکانه به صحن خیال دوید
فصل دلتنگی است
فصل خانه تکانی ذهن
آشنایی دیروز می گفت:
باید پنجره ها را عوض کنم
رو به خاطرات گذشته باز می شود
دلگیر است
اما من فکر کوچم
از این همه شایدها و بایدها ساکت و تکراری
کلاغهای بی خبری
دل کاج را می لرزانند
باد بی خیال دل تنگی کاج موهایش را شانه می کند
صف دلتنگی پایانی ندارد
اگر از ایکاشهایی مبهم شروع شود
به شاید هایی مدام ختم
امسال سال عجیبی بود
مادر قلبش را عمل کرد در تنهایی
پدر چشمانش را در سکوت
پیرمردی که هر روز نمازش را سر وقت در مسجد سر کوچمان میخواند مرد
و من باز فراموش کردم
راز زیستن را بی عشق
به بحث بنیشنم
با دخترک نابینایی همسایه
یاد بگیرمحل معادله چند مجهولی را
بفهمم چند معادله چند مجهول قابل حل است
هنوز هر بر راه بیمارستان را گم میکنم
بند انداختن چمنها را فراموش
و بدتر هنوز به تئوری داروین شک دارم
باز جایی شکرش باقی است
همه نامه هایم را پست کرده ام
و هر روز سر یک ساعت
صندوق نامه را خالی
پستچی
آدرس نامه ها یم را از بر است
خطم را خوب می شناسد
و اصرارم را به نوشتن یک نامه تکراری
باران باز می بارد
مثل پارسال ؛ سال پش از پارسال ؛ مثل هر سال
سالی جدید در راه است
فراموش نکنم اداره پست فردا تعطیل است
نروم پشت در بمانم؛مثل پارسال؛ سال پش از پارسال
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
یک نفر مثل خودم
در یک
سرد بی تاب زمستان
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که به انگار دلم
باز میشد
به سرانجامی نیک
به حیاتی خلوت
که در آن
در ساده ترین ثانیها
در ترک خیس نگاه
پی یک خواهش تند
بعد یک لحظه سکوت
حرف اغاز می شد
و در ان گنگ خاموش
یک جمله تکراری
تکرار می شد
باز تکرار می شد
باز تکرار می شد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که در ان فصل درو دیر می شد
در خواهش یک سهره قناری
ساکن ان گندم زار
و شعاع برش یک داس تبصره می خورد
به درخواست یک کرم شب تاب
رویش هرز علف جایز بود
و مترسک سهم کلاغها را به عدالت تقسیم می کرد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
رو به یک باغ که در آن
اذن درخت لازم بود
در چیدن آخرین میوه سال
و کال ها همیشه صاحب یک رایی
به آمدن پاییز
به برپایی یک جشن بلوغ
یک نفر مثل خودم
بست دری را
سرد بی تاب زمستان
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که به انگار دلم
باز میشد
به سرانجامی نیک
به حیاتی خلوت
که در آن
در ساده ترین ثانیها
در ترک خیس نگاه
پی یک خواهش تند
بعد یک لحظه سکوت
حرف اغاز می شد
و در ان گنگ خاموش
یک جمله تکراری
تکرار می شد
باز تکرار می شد
باز تکرار می شد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
که در ان فصل درو دیر می شد
در خواهش یک سهره قناری
ساکن ان گندم زار
و شعاع برش یک داس تبصره می خورد
به درخواست یک کرم شب تاب
رویش هرز علف جایز بود
و مترسک سهم کلاغها را به عدالت تقسیم می کرد
یک نفر مثل خودم
بست دری را
رو به یک باغ که در آن
اذن درخت لازم بود
در چیدن آخرین میوه سال
و کال ها همیشه صاحب یک رایی
به آمدن پاییز
به برپایی یک جشن بلوغ
یک نفر مثل خودم
بست دری را
اشتراک در:
پستها (Atom)