۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

مادر

شب در راه است
و گوش دادن مدام
به لالائی تاریک شب
بی‌ ضرب آهنگ
مدام و تکراری

و باز
بی‌ نهایت ثانیه
در سکوت به هم گوش دادن

چند سالی‌ است
رختخوابم پهن است
باغچه را کسی بیل نزده است
و شیر حیاط هنوز چکه می کند


وقتی‌ مادر یا یکی مثل مادر نیست
خیلی‌ چیزها گم می شوند
کلیدها، جوراب‌ها ، برادرها ، خواهرها


باز کلیدم را گم کرده ام
باز کلید ساز به من خواهد خندید

من به او گفته‌ام وقتی‌ مادرم برگردد
تمام کلیدها یم را پیدا خواهد کرد

و من به همه
به برادر هایم
به خواهر هایم
به برادر زاده هایم
به خواهر زاده هایم
و حتی به رفتگر سر کوچه
که صدای جارویش جای لالایی مادر را گرفته
یکی یک کلید ‌ خواهم داد

زنگ خانه از روزی که مادر رفت خراب شده است
اما آنها نمی دانند

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

انتظار

سا عتم را گم کرده ام
دیر گاهی است

سا عت دیواری روی سا عت ۱۲ منتظر است
ساکت و آرام

کسی پیش قدم نمی شود
برای کنار زدن برگهای تردید
از صحن مبهم ذهن

در باغچه ذهن پاییز است
در قلمرو خیال زمستان
و عشق رو به تابستان


مادر اما بیرون
مثل همیشه
خانه تکانی می کند
می گوید
خوب نیست اول سال خانه تمیز نباشد

اما زمان از دست من خارج شده است

مثلا همین دیروز
شیر حیاط یخ زده بود از سرما

لیلا زن همسایه
برای آمدن باران دعا می خواند
می گفت فصل گرمیست
جالیزارشان تب دارد
و دلواپسی هایشان

پدر هم می گفت
باران بهاری برای دیمه کاری کافی نیست
باید وصیتش را بنویسد
اگر من صبح زود نروم صحرا

اما من سا عتم را گم کرده

راستی
اگر آمدی
من فردا صبح زود بیدارم

برای من ساعت بیاور
برای زن همسایه هم کمی باران

میخواهم صبح زود به صحرا بروم

سا عت دیواری اما روی سا عت ۱۲ منتظر است

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

مثل یک کودک تنها
پی رنگ چادر مادر
گم شده
وسط یک شهر شلوغ
ماحصل یک لحظه تماشا
پی حسرت یک لحظه
مثل یک کودک دیگر بودن
به باور تنهایی رسیده ام
مثل یک امضا
پای یک قاب محو و تکیده

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

بی هدف ترین روز زندگی
مه نزدیک زمین
خورشید در تلاش برای نفوذ به این اندک رطوبت سبک
و من منتظر مثل
همیشه خوب میدانم ،
قرار است ، چیزیی اتفاق بیفتد
و من زنده ام اینجا تا آن را ببینم