سا عتم را گم کرده ام
دیر گاهی است
سا عت دیواری روی سا عت ۱۲ منتظر است
ساکت و آرام
کسی پیش قدم نمی شود
برای کنار زدن برگهای تردید
از صحن مبهم ذهن
در باغچه ذهن پاییز است
در قلمرو خیال زمستان
و عشق رو به تابستان
مادر اما بیرون
مثل همیشه
خانه تکانی می کند
می گوید
خوب نیست اول سال خانه تمیز نباشد
اما زمان از دست من خارج شده است
مثلا همین دیروز
شیر حیاط یخ زده بود از سرما
لیلا زن همسایه
برای آمدن باران دعا می خواند
می گفت فصل گرمیست
جالیزارشان تب دارد
و دلواپسی هایشان
پدر هم می گفت
باران بهاری برای دیمه کاری کافی نیست
باید وصیتش را بنویسد
اگر من صبح زود نروم صحرا
اما من سا عتم را گم کرده
راستی
اگر آمدی
من فردا صبح زود بیدارم
برای من ساعت بیاور
برای زن همسایه هم کمی باران
میخواهم صبح زود به صحرا بروم
سا عت دیواری اما روی سا عت ۱۲ منتظر است
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
سلام تکیده
پاسخ دادنحذفشعر زیبایی سروده ای. احسنت.
چند تا نکته بگم برای ثبت در نظرات:
1- ساعتت را اگر گم کرده ای؟ پس اون ساعتی که روی 12 مونده و منتظره.... چیه؟ شاید اگه اول بگی زمان را گم کرده ام بهتر باشه
2- به جای صحن اگه بگی حیاط چطوره؟
3- می تونی "بیرون" رو حذف کنی... مادر خانه تکانی می کند.
4 - به جای اما زمان از دست من خارج شده است می تونی دوباره اینجوری بگی: اما دیرگاهی است که زمان را گم کرده ام.
5 - در ابتدای مصرع لیلا زن...، یک عدد "یا" ارتباط این مصرع را با قبل از خودش برقرار می کند
بازم می گم شعر زیبایی بود. ادامه بده تکیده