۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

شکار دریا

مرد به شکار دریا می رفت
دریا بی احساس ، سرد ، در سکوت

با ان همه وسعت بی معنی
دریا
بی حو صله
تخته های یک لنج شکسته
کنجکاو به بازی با موج هایش
را به ساحل می کوفت

ثانیه در ذهن یک کلبه دور
آمدن لنج را می شمرد

دریا بی دغدغه
با ان همه عمق بی مقدار
غرق شدن
سبک ترین سنگ ریزه
نا امید
دور از ساحل را
تماشا می کرد

مرد به شکار دریا می رفت
و با آخرین پسمانده نور خورشید
بر ساحل
پر از واژه هایی شور
تور میبافت
تا دریا را به تور بیاندازد

غروری به گل مانده
در لختی نیاز آلوده مه گم می شد
و در تنفس شهوتناک نفسهایی خیس دریا
پایه های امید یک فانوس دریایی زنگ می زد

مرد به شکار دریا می رفت
دریا
صدفهایی شکسته بی مقدار به جا مانده از سفرهایی رنگینش را
به دامن سرد مرد میریخت

مرد به شکار دریا می رفت
دریا به شکار مرد می امد
.
.
.
چند فانوس
در دلهره شب
به دنبال مرد می گشت

۱ نظر: